خسته

خسته

شهیدچمران

درهمان گیر و دار بازپس گیری تپه های الله اکبر، علی عباس، لبنانی که به موتورسوارها آرپی جی زدن و شکار تانک یاد می داد، شهید شد.پیکرش را به تهران فرستادند. دکتر هم به تهران رفت تا در تشییع جنازه اش شرکت کند.

در نبود دکتر، یک درگیری در دهلاویه رخ داد و سرگرد ایرج رستمی، یار شجاع دکتر شهید شد.

وقتی خبر شهادت سرگرد را دادند، با هواپیما به اهواز برگشت.

من تو محور طراح بودم. یک وقت دیدم دکتر با راننده اش حدادی و آقا مهدی چمران و دو ، سه نفر دیگر، پریشان و سراسیمه آمدند.

مسئول محور طراح، سید مهدی مقدم پور بود. آنجا یک جلسه گذاشتند و تصمیم گرفتند مقدم پور را بگذارند جای سرگرد رستمی در محور دهلاویه.

دکتر، حاج قاسم را مسئول محور طراح کرد و چون حاج قاسم دستش مجروح بود، عملا من مسئول محور طراح شدم.اما من به دکتر گفتم: من میخوام با شما باشم.

بعد از ظهر، تو گرمای نفس گیر خرداد، جمعی سوار ماشین شدیم و به طرف دهلاویه به راه افتادیم.

دم غروب، نزدیک  سوسنگرد توقف کردیم تا آبی به سر و صورتمان بزنیم و استراحت کنیم. همه مان پیاده شدیم. کمی از آب قمقمه هایمان خوردیم. دکتر خیلی برای سرگرد رستمی ناراحت بود.همه اش توی فکر بود و اصلا  حرف نمی زد. همینطور که چشمم به دکتر بود و نگاهش می کردم، رفت به طرف یک تویوتای سوخته که حدود صد متر از ما دور بود و انگار گلوله ی مستقیم خورده بود.فقط اسکلتش مانده بود. کاپوت جلو کاملا جمع و خورد شده و تمام دل و روده ی ان پیدا بود.

دکتر قدم زنان رفت به طرف ماشین و خم شد روی کاپوتش.ماهم کنجکاو شده بودیم که دکتر با آن ماشین چکار دارد.

رفتیم پیشش. دکتر آستینش را بالا زده بود و با رادیات ماشین ور می رفت. یک ان متوجه ناله و جیک جیک پرنده شدم.دکتر مرا فرستاد تا اچار بیارم، آچار را گرفت و افتاد به جان رادیات. صدای جیک جیک پرنده قطع نمی شد. چند دقیقه بعد دیدیم یک گنجشک کوچولو تو دست دکتر است. حیوان بیچاره توی آن گرما تشنه اش شده بود، رفته بو از رادیات ماشین آب بخورد که بالش گیر کرده بود به پره ی رادیات.

دکتر گنجشک را به طرف آسمان گرفت و با حالت غصه داری گفت: من تو رو آزاد میکنم برو. خدایا به آزادی این مرغ قسمت می دم که جان مراهم آزاد کن دیگه خسته شدم.(1)

یک روز قبل از شهادت سخن از خستگی می گفت، و در خواست آزادی کرد.

من  خسته نیستم وشاید بهتره بگم آزادم اما با یک تفاوت اساسی، یک تفاوت بزرگ، بایک فاصله ی زیاد، فاصله ای بین “ما انا الّا بشر مثلکم” و “الّا انّه یوحی الیّ”.

خسته نیستم چون دیگر حسی ندارم که خستگی را حس کنم.آنقدر سوط و شلاق سرزنش بر فرق نفسم فرود آمده که دیگر سرزنشگرم خسته شده و آزاد  ورهایم کرده.

حالا ببین چقد آزادم. ببین چقد فاصله با تو دارم آقای دکتر!

راه، مخالف

ساز، مخالف

ببین آزادیی که تو خواستی  و ازادیی که من دارم چه تفاوتی باهم دارن. آزادی من زندان توء.

دکتر! حقیقتش رو بخوای؟! منم میخوام بیام دنبال آزادی، آزادیی از جنس اون چیزی که تو روز اخر خواستی.

نور امیدی سوسو می کنه، داره دعوتم میکنه، میخواد آزادم کنه همون ازادی که تو خواستی،فقط گفته شرط داره

شرطشم سخت و سنگیه. گفته “لایغیر الله ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم”

ولی گفته هم کمکت میکنم. نترس کمکت میکنم تو فقط بیا.” من اتی بحسنة فله عشر امثالها”

منم دارم میرم زیارتش، میرم آزادیمو ازش بخوام. میده میدونم که میده.آخه به مادرش حساسه.

به باب الجوادشم حساسه. از در باب الجواد وارد که بشم به مادرش قسمش میدم که منو بخره و عبدم کنه که ازاد بشم.

(1)کتاب کوچه نقاش ها

درباره نویسنده

مطالب مرتبط

2 نظر

  1. مصطفی اسدی

    سلام
    این این اولین نوشته زیبای شما را در الکاظم وب سایت مسجد امام موسی بن جعفر تبریک می گم .
    ان شاء الله که ما را هم فراموش نکنید
    التماس دعا
    اللهم نحن نرغب الیک فی دولة الکریمه

    پاسخ
    1. غریبه

      علیکم السلام
      از نظر لطف شما کمال تشکر را دارم.
      امیدوارم که توفیقی باشد که ادامه بدم.
      اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

      پاسخ

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.