روبه سمت گنبد

روبه سمت گنبد

 

نوشتن در مورد ادمایی که جنسشون فرق می کنه و تو مثل اونا نیستی سخته خیلی سخته ولی نمی تونی به راحتی از کنارشون رد بشی و بگی من که نمیتونم مثل اونا بشم، نمی تونی بزنی به بی خیالی ولی بازم اخرش نمی دونی چی در موردشون بگی و مجبوری فقط داستان زندگیشونو بگی و بذاری هر کس هر طور که میخواد از زندگیشون نتیجه گیری کنه. مثل ماجرای شهید…

اوایل سال 57 بود که شاهرخ به کاباره میامی رفت.جایی بسیار بزرگتر و زیباتر از کاباره ی قبلی.

شهروز جهود گفته بود:اینجا باید ساکت و آرام باشد چون من مهمان های خارجی دارم برای همین هم روزی 300 تومان می دم.

در ان ایام آوازه شهرت شاهرخ تقریبا در همه ی محله های شرق تهران و بین اکثر لات های آنجا پخش شده بود. من دیده بودم چند نفر از کسانی که برای خودشان دارودسته ای داشتند چطور به شاهرخ احترام می گذاشتند و از او حساب می بردند.

در یکی از دعواها، شاهرخ به تنهایی اصغرِننه لیلا به همراه دار و دسته اش را زده بود. آن ها هم نامردی از پشت به او چاقو زده بودند. شاهرخ در آن ایام هر کاری که می خواست می کرد و کسی جلودارش نبود.

عصر یکی از روزها شخصی وارد کاباره ی میامی شد و سراغ شاهرخ را گرفت. گارسون، میز ما را نشان داد.آن شخص هم آمد و کنار میز ما نشست.بعد از کمیصحبت های معمول گفت:من یک کار کوچک از شما میخوام و در مقابل پول خوبی پرداخت می کنم. بعد چندتا عکس و ادرس و مشخصات را به ما داد و گفت: این آدرس هتل جهان است. این هم مشخصات اتاق مورد نظر، شما امشب توی این اتاق باید بهروز وثوقی رو با چاقو بزنید!!

چشمان شاهرخ یکدفعه گرد شد و با تعجب گفت: آدم بکشم؟!! نه اقا اشتباه گرفتی.

آن مرد ادامه داد: نه، فقط مجروحش کنید.این دعوای ناموسیه، فقط می خوام خط و نشون براش بکشید.

بعد دستش را داخل کیف برد و 3 تا دسته اسکناس صد تومانی روی میز گذاشتو گفت:این پیش پرداخته و اگر موفق شدید دو برابرش رو می دم. در ضمن اگر احتیاج بود، حبیب دولابی و دار و دسته اش هم هستن.

شاهرخ پرسید: شما از طرف کی هستین؟ این پول رو کی داده؟

اما آن آقا جواب درستی نداد.

شب با احتیاط کامل رفتیم هتل جهان، یک روز هم در آن حوالی معطل شدیم. اما بهروز وثوقی عصر روز قبل از این از ایران خارج شده بود.

ناصر کاسه بشقابی، اصغر ننه لیلا، حسین فرزین، حبیب دولابی(به جرم همکاری با ساواک و کشتار مردم، بعد از انقلاب اعدام شدند) و چندتا دیگه از گنده لات های شرق و جنوب شرق تهران دعوت شده بودند، شاهرخ هم بود.

هر کدام با چندتا از نوچه هاشون آمده بودند. من هم همراه شاهرخ بودم.

جلسه که شروع شد، نمایندهی ساواک تهران گفت:چند روزی هست که شاهد اعتصاب و تظاهرات هستیم. خواهش ما از شما و ادم هاغتون اینه که ما رو کمک کنید توی تظاهرات  ها شما جلوی مردم رو بگیرید، مردم رو بزنید. ما هم  از شما همه گونه حمایت می کنیم. پول به اندازه ی کافی در اختیار شما خواهیم گذاشت. جوایز خوبی هم از طرف اعلی حضرت به شما تقدیم خواهد شد.

جلسه که تمام شد، همه از تعداد نوچه ها و آدم هاشون می گفتن و پول می گرفتن، اما شاهرخ گفت: باید فکر کنم، بعدا خبر می دهم.

بعد هم به من گفت:الان اوایل محرمه، مردم عزادار حسین(علیه السلام) هستن. من بعد عاشورا خبر می دم.

عاشق امام حسین(علیه السلام) بود. شاهرخ از دوران کودکی علاقه شدیدی به اقا داشت. این محبت قلبی را از مادرش به یادگار داشت.

راه اندازی هیئت با کمک دوستان ورزشکار،عزاداری و گریه برای سالار شهیدان در سطح محل، آن هم قبل از انقلاب از برنامه های محرم او بود.

هرسال در روز عاشورا به هیئت جواد الائمه(علیه السلام)  در میدان قیام می امد.بعد هم همراه دسته عزاداری حرکت می کرد.

پیرمرد عالمی به نام حاج سید علی نقی تهرانی مسئول و سخنران هیئت بود.شاهرخ را هم خیلی دوست داشت.

در عاشورای سال 57،ساواک به بسیاری از هیئت ها اجازه حرکت در خیابان را نمی داد.اما با صحبت های شاهرخ، دسته هیئت جوادالائمه(علیه السلام) مجوز گرفت.

صبح عاشورا دسته حرکت کرد. ظهر هم به حسینیه برگشت.شاهرخ میاندار دسته بود. محکم با دو دست سینه می زد.

نمی دانم چرا! اما آن روز حال و هوای شاهرخ با سال های قبل بسیار متفاوت بود. موقع ناهار، حاج آقا تهرانی کنار شاهرخ نشسته بود. بعد از صرف غذا، مردم به خانه هایشان رفتند.

اما حاج اقا در حسینیه ماند و با شاهرخ به شروع به صحبت کرد. ما چند نفر هم امدیم و کنار حاج اقا شسیتم. صحبت های او به قدری زیبا بود که گذر زمان را حس نمی کردیم. این صحبت ها تا اذان مغرب به طول انجامید. بسیار هم اثر بخش بود. من شک ندارم، اولین جرقه های هدایت ما درهمان عصر عاشورا زده شد.

آن روز، بعد از صحبت های حاج اقا و پرسش های ما؛ حرّ دیگری متولد شد.آن هم 13 قرن پس از عاشورا.

حرّی به نام شاهرخ ضرغام برای نهضت اما(ره)

«ببینید رفقا! این همه به خاطر امام حسین(علیه السلام) به سر و سینه می زنیم، از آن طرف فرزند مولای ما یعنی آقای خمینی را گرفته اند. بدون دلیلی هم تبعیدش کرده اند.اما ما هیچ کاری نمی کنیم.مگر ایشان چه گفته؟ این سید می گوید: شاه نباید پول مملکت را اینقدر صرف عیاشی و جشن و خوش گذرانی کند.می گوید: اسلام در خطر است. می گوید: نباید به اسراییل کمک کرد. ببینید از پول مملکت ما به اسراییلی  که کشور های اسلامی را اشغال کرده کمک می شود.

به جای بها دادن به اسلام واقعی، شخصی را نخشت وزیر کرده اند که مذهبش بهایی است. واقعا اقای خمینی راست گفته که اسلام در خطر است.»

اینها صحبت هایی بود که حاج سید علی نقی تهرانی در عصر عاشورا برا ما گفت.بعد ادامه دا:نور ایمان را ببینید! آقای خمینی  بدون هیچ چیزی و فقط با توکل بر خدا، با یک عبا و لباس ساده به مبارزه پرداخته، اما شاه خائن با این همه توپ و تانک از پس او بر نمی آید.

شاهرخ که ساکت و آرام به سخنان حاج آقا گوش می داد وارد بحث شد و گفت: اتفاقا من هم به همین نتیجه رسیده ام. حاج اقا! شما خبر نداری، نمی دانی توی این کاباره ها و هتل های تهران چه خبره، اکثر این جور جاها دست یهودی هاست، نمی دونید چقدر از دخترای مسلمون به دست این نامسلمون ها بی آبرو شدند.شاه دنبال عیاشی خودشه، مملکت هم که دست یه مشت دزد طرفدار آمریکا و اسراییله، این وسط دین مردمه که داره از دست می ره.

وقتی بحث به اینجا رسید حاج آقا داشت خیره تو صورت شاهرخ نگاه می کرد، بعد گفت، آقا شاهرخ! من شما را که می بینم یاد مرحوم طیب می افتم.

بعد ادامه داد: طیب در روزگار خودش گنده لاتی بود، مدتی هم وابسته به دربار بود و حتی یک روز زده بود تو گوش رئیس پلیس تهران، ولی کاری باهاش نداشتند.همین آقا طیب را بعد از 15 خرداد گرفتند و گفتند: شرط آزادی تو اینه اینه که به خمینی دشنام بدی.بعد هم بگی: من از او پول گرفتم تا مردمرا به خیابان ها بریزم. اما او عاشق امام حسین(علیه السلام) و آزاد مرد بود و قبول نکرد و گفت: من تا حالا خمینی را ندیده ام، دروغ نمی گم. توی همین تهران هم طیب را به رگبار بستند.

بعد ادامه داد: طیب این درس عاشورا را خوب یاد گرفته بود که مرگ با لذت بهتر از زندگی با ذلت است.(عباس شیرازی، از دوستان قدیمی شاهرخ)

سه روز از عاشورا گذشته بود که آمد خانه. بی مقدمه گفت:پاشین! پاشین وسایلتون رو جمع کنید میخوایم بریم مشهد!

مادر با تعجب پرسید: مشهد؟!  جدی می گی؟!

گفت: اره بابا، بلیط گرفتم. دو ساعت دیگه باید حرکت کنیم.

باور کردنی نبود. دوساعت بعد داخل اتوبوس بودیم. در راه مشهد مادر خیلی خوشحال بود. خیلی شاهرخ را دعا کرد. چند سالی بود که مشهد نرفته بودیم.

در راه اتوبوس برای شام توقف کرد.جلوی رستوران جوان دیوانه ای نشسته بود. چند نفری هم او را اذیت می کردند. شاهرخ جلو رفت و کنار جوان دیوانه نشست. دیگر کسی جرأت نمی کرد جوان را اذیت کند.

بعد شروع کرد با ان دیوانه صحبت کردن. یکی از همان جوان های هرزه به کنایه گفت: دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش اید. شاهرخ هم نگاهی به او کرد و بلند داد زد: آره من دیوانه ام! دیوانه

بعد با دست اشاره کرد و گفت: این بابا عقل نداره اما من دیوانه ی خمینی ام.

وارد رستوران شدیم. مشغول خوردن شام بودیم. همان جوان های هرزه دور هم نشسته بودند. بلند بلند به هم فحش می دادند. شاهرخ اشاره کرد که زن و بچه اینجا نشستند، آروم تر.

اما ان جوان ها از روی لج بازی بلندتر فحش می دادند. شاهرخ گفت: لا اله الا الله! نمی خواهم دعوا کنم. اما یکدفعه و با عصبانیت از جا بلند شد رفت سمت میز آنها. با خودم گفتم:الان انها رو می کشه! اما تا هیبت شاهرخ را دیدند پا به فرار گذاشتند.

فردا صبح رسیدیم مشهد.مستقیم رفتیم حرم. شاهرخ سریع رفت جلو، با آن هیکل همه رو کنار زد و خودش را چسباند به ضریح! بعد هم امد عقب و یک پیرمرد که نمی توانست جلو برود را بلند کرد . آورد جلوی ضریح. عصر همان روز از مسافرخانه حرکت کردم به سوی حرم. شاهرخ زودتر از من رفته بود. می خواستم وارد صحن اسماعیل طلا شوم. یکدفعه دیدم کنار درب ورودی، شاهرخ روی زمین نشسته رو به سمت گنبد.

آهسته رفتمو پشت سرش نشستم. شانه هایش مرتب تکان می خورد. حال خوشی پیدا کرده بود. خیره شده بود به گنبد و داشت با اقا حرف می زد.

مرتب می گفت:خدا! من بد کردم، من غلط کردم، اما می خوام توبه کنم.خدایا منو ببخش. یا امام رضا(علیه السلام) به دادم برس. من عمرم رو تباه کردم

اشک از چشمان من هم جاری شد. شاهرخ یک ساعتی به همین حالت بود. توی حال خودش بود و با آقا حرف می زد.

دو روز بعد برگشتیم تهران، شاهرخ در مشهد واقعا توبه کرد. همه ی خلاف کاری های گذشته را رها کرد(علیرضا کیانپور؛برادر ناتنی شاهرخ)

وعاقبت

برای دریافت اذوقه رفتم اهواز. رسیدم به استانداری. سراغ دکتر چمران را گرفتم، گفتند: داخل جلسه است.

لحظاتی بعد درب ساختمان باز شد. دکتر چمران به همراه اعضای جلسه بیرون امدند. سید مجتبی هاشمی و شاهرخ و برادر ارومی پشت سر دکتر بودند.

جلو رفتم و سلام کردم. شاهرخ را از قبل می شناختم. یکی از رفقا من را به شاهرخ معرفی کرد و گفت: آقا سید از بچه های محل هستند.

جلو رفتم و سلام کردم. شاهرخ من را در آغوش گرفتو گفت:مخلص همه ی سادات هم هستیم.

کمی با هم صحبت کردیم. بعد من گفت: سید! ما توی ذوالفقاری هستیم، وقت کردی یه سر به ما بزن.

من هم گفتم: ما توی منطقه ی دب حردان هستیم. شما هم بیا انجا خوشحال می شیم.

گفت: چشم به خاطر بچه های پیغمبر(صلی الله علیه و آله) هم که شده میام.

چند روز بعد در سنگرهایخط مقدم نشسته بودم. یک جیپ نظامی از دور به سمت ما می آمد. کاملا در تیررس بود، خیلی ترسیدم. اما به سلامتی به خط ما رسید. با تعجب دیدم شاهرخ با چند نفر از دوستاش آمده. خیلی خوشحال شدم.

بعد از کمی صحبت کردن مرا از بچه ها جدا کرد و گفت:سید!یه خواهش ازشما دارم.

باتعجب پرسیدم: چی شده؟!! هر چی بخوای نوکرتم. سریع ردیف می کنم. کمی مکث کرد و با صدای بغض آلود گفت:تو سیدی، مادرت حضرت زهرا(سلام الله علیها) است. خدا دعای شما رو زودتر قبول می کنه. دعا کن من عاقبیت به خیر بشم.

کمی نگاهش کردم و گفتم:شما همین الان که تو جبهه هستی یعنی عاقبت یه خیر شدی.

گفت: نه سید جون، خیلی ها میان اینجا و هیچ تغییری نمی کنند. خدا باید دست ما رو بگیره. بعد مکثی کرد و ادامه داد:برای من عاقب به خیری اینه که شهید بشم. من می ترسم که شهادت رو از دست بدم.شما حتما برای من دعا کن(سید ابوالفضل کاظمی راوی کتاب کوچه نقاش ها)

ساعت 9 صبح بود(یک روز بعد از عملیات 17 آذر)تانک های دشمن مرتب شلیک می کردندو جلو می آمدند. از سنگرکناری ما یکی از بچه ها بلند شدو  اولین گلوله ی آر پی جی را شلیک کرد.گلوله از کنار تانک ردشد. بلافاصله تانک دشمن شلیک کرد و سنگز را منهدم کرد.

تانک هایی که از روبروی ما می آمدند بسیار نزدیک شده بودند.شاهرخ هم اولین گلوله را شکلیک کرد. بلافاصله جای خودمان را عوض کردیم. آنها بی امان شلیک می کردند.شاهرخ گلولهی دوم را زد.گلوله به تانک اصابت کرد و با صدای مهیبی تانک منفجر شد.

تیربار روی تانک ها مرتب شلیک می کردند.ما هنوز کنار نفربر در درون خاکریز بودیم.فاصله تانک ها با ما کمتر از 100 متر بود.شاهرخ پرسید:نارنجک داری؟ گفتم: آره، چطور مگه؟!

گفت: نفربر رو منفجر کن،نباید به دست عراقیا بیفته.

بعد گفت:تو اون سنگر گلوله آر پی جی هست برو بیار.

بعد هم اماده شلیک اخرین گلوله شد. شاهرخ از جا بلند شد و روی خاکریز رفت. من هم دویدم و دو گلوله آر پی جی پیدا کردم.هنوز گلوله آخر را شلیک نکرده بود که صدایی شنیدم!!

یکدفعه به سمت شاهرخ برگشتم. چیزی که می دیم باور کردنی نبود.گلوله ها رو انداختم و دویدم.

شاهرخ آرام و آسوده بر دامنه خاکریز افتاده بود. گویی سال هاست که به خواب رفتخ. بر روی سینه اش حفره ای ایجاد شده بود. خون با شدت از آنجا بیرون می زد! گلوله تیربار تانک دقیقا به سینه اش اصابت کرده بود.

رنگ از چهره ام پریده بودمات و مبهوت نگاهش می کردم. زبانم بند آمده بود.کنارش نشستم، داد می زدم و صدایش می کردم.اما هیچ عکس العملی نشان نمی داد.

تانک ها به من خیلی نزدیک شده بودند. صدای انفجارها و بوی باروت همه جا را گرفته بود. نمی دانستم چه کنم. نه می توانستم او را به عقب منتقل کنم و نه توان جنگیدن داشتم.اسلحه ام را برداشتم تا به سمت عقب حرکت کنم. همین که برگشتم دیدم یک سرباز عراقی کنار نفر بر ایستاده! نفهمیدم از کجا آمده بود. اسلح را سمتش گرفتم. سریع تسلیم شد.صدمتر عقب تر یک خاکریز کوچک بود. سریع پشت آن رفتیم. برگشتم تا برای آخرین بار شاهرخ را ببینم.

با تعجب دیدم چند نفر عراقی بالای سر او سر رسیده اند. آنها مرتب فریاد می زدند و دوستانشان را صدا می کردند. گویی او را می شناختند. بعد هم در کنار پیکر او از خوشحالی هلهله می کردند!

روز بعد یکی از دوستانم که رادیو-تلویزیون عراق را زیرنظر داشت سراغ من آمد و متعجب گفت:شاهرخ شهید شده؟!

گفتم: چطور مگه؟

گفت: الان عراقی ها تصویر جنازه یک شهید رو پخش کردند. بدن بی سر او پر از تیر و ترکش و غرق در خون بود. سربازان عراقی هم در کنار پیکرش از خوشحالی هلهله می کردند. گوینده عراقی هم می گفت:ما، شاهرخ جلّاد حکوت ایران را کشتیم.

مدتی بعد که عراقی از دشت های اطراف آبادان عقب نشینی کرده بود رفتم به محل شهادت شاهرخ اما اثری از او نیافتم، با وجودی که جسد شهید آر پی جی زن در همان حوالی مانده بود.(محمد تهرانی)

منبع: کتاب شاهرخ حر انقلاب انتشارات موسسه شهید ابراهیم هادی

 

درباره نویسنده

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.