پاسخهای آیت الله جوادی آملی به شبهات شفاعت

پاسخهای آیت الله جوادی آملی به شبهات شفاعت

آیت الله جوادی آملی مفسّر، فیلسوف، فقیه و متفکری است که با تکیه به مباحث مختلف دینی، تبیین دقیقی از دین ارائه می دهد. ایشان در کتابها و مقالات و درسهایخویش بر ضرورت نقد  صحیح فرقه وهابیت تاکید دارند.

«تسنیم» تفسیری ترتیبی و به زبان فارسی است که تا زمان نگارش این نوشتار، بیست و پنج جلد آن چاپ و توسط نشر اسراء منتشر شده ‌است. بی تردید هر اثر آیینه دانسته های علمی و گرایش های فکری مؤلف و نمودی از گفتمان جغرافیای عصر او است؛ به ویژه اگر مؤلف به جای تماشای سپهر اندیشه از کنار پنجره انزوا، به صحنه بیاید و در عرصه تفکر دینی پَر گشاید. در این صورت است که چشمان انتخابگر و زیبانگر را به تماشا می‌خواند و ضمیرهای حقیقت جو را با ساغر معرفت سیراب می‌کند. از نکات قابل توجّه در تفسیر «تسنیم» نقد و رد دیدگاه های تفسیری است، به طوری که گاهی مفسر محترم در مردود شمردن پاره ای از دیدگاه ها تلخکامی خود را پنهان نداشته است. البته هر جا این تلخکامی را ظاهر نموده با لطافت و ادب خاص خود آن را هموار ساخته است؛ نمونه آن بیان و رد دیدگاههای وهابیت است.[1]

ایشان در تفسیر تسنیم موارد بسیاری به دیدگاههای وهابیت در باب شفاعت پرداخته و آنها را نقد و بررسی کرده است. نوشته کامل ایشان دراین موضوع در بررسی آیه 48 سوره بقره آمده است که در ادامه خود مطالب عینا آورده می شود[2]:

منکران شفاعت، که گروهي از اهل سنتند، به‏ويژه پس از ابن‏تيميّه که سخنان و افکارش زمينه پيدايش وهّابيّت شد، با طرح برخي شبهات عقلي، مي‏گويند: پس از اثبات استحاله عقلي و با توجه به متشابه بودن آيات در اين زمينه، لازم است رواياتي که دلالت بر شفاعت دارد توجيه شود؛ به بيان ديگر، چون دليل عقلي بر خلاف شفاعت قائم شده، لازم است از روايات صرف‏نظر شده، علمش را به اهلش واگذاشت؛ چنان‏که بر اثر ناهماهنگي آيات با يکديگر و در نهايت، متشابه بودن آن، بايد علم آيات را نيز به اهلش واگذاشت.

از اين رو لازم است براي دفع شبهه اوّلاً، آيات را از تشابه ظاهري خارج ساخت و ثانياً، به شبهات عقلي پاسخ داد. با توجه به کفايت آنچه درباره دلالت آيات و عدم تشابه آن در مباحث تفسيري گذشت، طرح بخش اوّل از بحث لازم نيست.

در بخش دوم، يعني پاسخ به شبهات عقلي شفاعت، لازم است ابتدا اصل شفاعت و ماهيت آن روشن گردد و سپس شبهات و اشکالات آن نقل و پاسخ داده شود. پس از دفع شبهات متوهم و اثبات «امکان عقلي»، براي اثبات «وقوع» آن لازم است از نقل استمداد کنيم؛ چون شفاعت مانند معاد نيست تا ضرورت وقوع آن نيز با عقل ثابت شود، بلکه از طريق عقل، تنها مي‏شود امکان آن را ثابت کرد.

ماهيت شفاعت، چنان‏که در مباحث تفسيري گذشت، در حقيقت، تتميم قابليّتِ قابل است؛ يعني شفيع کاري مي‏کند که قابل از نقص برهد و به کمال نصاب قبول برسد. عقل اقتضا دارد که اگر موجودي فاقد کمالي بود، بايد آن کمال را از مبدئي که عين کمال است دريافت کند و اگر نصاب لازم را براي کمال‏يابي ندارد بايد با استمداد از وسايط و وسايلي قابليت خود را به حدّنصاب برساند و چنين چيزي نه‏تنها قانوني را نقض نمي‏کند، بلکه مقتضاي قوانين عقلي است.

به بيان ديگر، شفاعت درباره يک شخص بدين معنا نيست که در عين حال که او ناقص و فاقد شرايط قبول است شفاعت درباره او پذيرفته شود يا در شفاعت تشريعي به معناي ابطال قانون مجازات و عدم جريان آن درباره شخص مجرم با بقاي استحقاق او براي مجازات نيست، بلکه شفاعت به معناي ايجاد تغيير و تحوّلي در مجرم است؛ به‏گونه‏اي که استحقاق کيفر را از او سلب کرده، تخصّصاً او را از قانون‏جزا و شمول آن خارج سازد؛ چنان‏که توبه انسان گنه‏کار را از استحقاق کيفر بيرون مي‏آورد و مستحق عفو خداوند مي‏کند: «لاشفيع أنجح من التّوبة»؛ مثلاً پس از نماز استسقاء، چنين نيست که بدون هيچ تغييري در جوّ، باران ببارد، بلکه از باب «إنّه تعالي إذا أراد أمراً هيّأ أسبابه»[3] خداي سبحان براثر نماز باران، اسباب ريزش باران را فراهم مي‏سازد؛ مانند اين‏که به باد فرمان مي‏دهد تا ابر را به سرزمين سوزان برساند: (والله الذي أرسل الرياح فتثير سحاباً فسقناه إلي بلدٍ ميّت)[4]و اگر ابر باشد ولي نياز به متراکم شدن داشته باشد به باد فرمان تراکم و جابه‏جايي مي‏دهد: (اللّه الذي يرسل الرياح فتثيرُ سحاباً فيبسطه في السماء کيف يشاء ويجعله کِسَفاً)[5]. به هر حال، همان‏طور که نماز استسقاء سبب مي‏شود که شرايط ريزش باران فراهم شود، توبه و مانند آن از اسباب شفاعت باعث تحوّل حال گنه‏کار مي‏شود تا به نصاب قبول عفو يا تخفيف يا ترفيع برسد.

با اين توضيح کوتاه درباره ماهيت شفاعت، به سراغ شبهات آن مي‏رويم تا پس از پاسخ به آن و اثبات امکان عقلي شفاعت روشن شود که آنچه را قرآنِ‏صادقِ مصدَّق و عترت طاهرين(عليهم‌السلام) از آن خبر داده‏اند حق و ايمان به آن واجب است.

شبهه يکم

شفاعت سبب رفع عقاب مي‏شود و مرتفع شدن عقاب يا عدل است يا ظلم؛ اگر عدل باشد پس اصل جعل عقاب از جانب خداي سبحان معاذالله ظلم است، در حالي‏که خدا هرگز به هيچ کس ظلم نمي‏کند: (ولايظلم ربّک أحداً)[6] و اگر ظلم است و وجود عقاب عدل است، پس شفاعت شافعان و اقدام آنان براي رفع عقاب، ظلم است.

پاسخ: قضيه منفصله مزبور مبتني بر اين است که عدل و ظلم نقيض يکديگر باشد تا مانعةالجمع و مانعةالخلو به حساب آيد، در حالي که تقابل عدل و ظلم، يا عدم و ملکه است يا تضاد و رفع هر دو ممکن است؛ يعني رفع عقاب که عدل است ممکن است «فضل» باشد و هيچ يک از دو عنوان «ظلم» و «عدل» بر آن صدق نکند. به بيان ديگر، شبهه اين است: رفع عقاب يا عدل است يا ظلم، ولي پاسخ اين است که عقاب عدل است و رفع عقاب فضل است که بالاتر از عدل است، نه ظلم که پايين‏تر از آن است.

خداي سبحان براساس عدل خود براي تبه‏کاران عذاب معين کرده است، اما رفع عقاب بي‏واسطه غير (از باب «آخر من يشفع أرحم الراحمين»)[7] يا به واسطه شفاعت ديگر شافعان، فضل و احسان است. خداي سبحان به بندگان خود آموخت که عادل باشيد، ولي بالاتر از عدالت مرحله احسان است، بکوشيد به آن برسيد: (إنّ الله يأمر بالعدل والإحسان)[8] و نيز به بندگان خود آموخت که اگر کسي به شما بدي کرد مي‏توانيد بر اساس عدل، به همان اندازه به او کيفر دهيد: (فمن اعتدي عليکم فاعتدوا عليه بمثل ما اعتدي عليکم)[9]، ولي اگر بر اساس صبر و احسان از او بگذريد بهتر از عدل است: (وإن عاقبتم فعاقبوا بمثل ما عوقبتم به ولئن صبرتم لهو خير للصابرين)[10].

شبهه دوم

شفاعت با سنّت الهي سازگار نيست؛ سيره و سنّت خداي سبحان بر اين است که قانوني را براي اجرا جعل کند و براي تخلّف از آن نيز جزايي معيّن کند و متخلّفان از قانون را به کيفر برساند. هم اصل قانون‏گذاري سنّت الهي است و هم کيفر متخلفان از قانون، و چون سنت‏هاي الهي هرگز تغيير و تبديل نمي‏پذيرد پس کيفر مجرمان را نمي‏توان با شفاعت تغيير داد؛ چنان‏که آياتي مانند (ولايحيق المکر السيّئُ إلاّ بأهله فهل ينظرون إلاّ سنّة الأوّلين فلن تجد لسنّة الله تبديلاً ولن تجد لسنّة الله تحويلاً)[11]بر اين مطلب دلالت دارد.

پاسخ: اين سخن از قبيل تمسّک به عام در شبهه مصداقيه خود عام است. معيار تشخيص سنّت از غير سنّت عقل نيست و آيه مزبور نيز دلالتي بر آن ندارد. مفاد اين آيه آن است که هر آنچه سنّت خدا شد تبديل و تحويل نمي‏پذيرد، امّا اين‏که پذيرش شفاعت به معناي تبديل سنّت و نپذيرفتن هرگونه شفاعت از سنت‏هاي تحويل ناپذير الهي باشد، و به تعبير ديگر، اين‏که همواره بر اساس عدل رفتار کردن و احسان و فضل نداشتن از سنن الهي به حساب آيد، از آيه مزبور برنمي‏آيد و با دليل عقلي يا نقلي ديگري نيز اثبات نشده است، بلکه دليل برخلاف آن وجود دارد؛ زيرا از سنت‏هاي خداست که بر اساس اسماي حسنايش عمل کند و همان‏گونه‏که وصف «عادل» از اسماي حسناست، اوصافي چون «رؤوف»، «رحيم»، «غفّار»، «محسن»، و «مفضل» نيز از اسماي حسناي اوست. اگر (إنّا من المجرمين منتقمون)[12] از سنن خداست، (إنّ الله لايغفر أن يشرک به ويغفر مادون ذلک لمن يشاء)[13] نيز از سنت‏هاي او به حساب مي‏آيد. اگر (جزاء سيّئة سيّئه مثلها)[14]، از سنن الهي است، (ويعفوا عن کثيرٍ)[15]و (يعفوا عن السيئات)[16] نيز از سنّت‏هاي تغيير ناپذير خداست.

شبهه سوم

شبهه سوم که در برخي از تفاسير مانند المنار آمده اين است: شفاعتي که در عرف رواج دارد به يکي از دو صورت است:

1 ـ حاکمي که نزد او از مجرمي شفاعت مي‏شود ظالم است و بر اساس روابط عمل مي‏کند نه ضوابط؛ هم مي‏توان «انديشه»اش را تغيير داد و هم «انگيزه»اش را، و با تغيير علم يا ميل او، اراده و تصميمش بر مجازات مجرم را متحوّل ساخت. به بيان ديگر، هم او را به اشتباه در حکمش واقف ساخت و هم به او گفت: گرچه در حک «انگيزه»اش را، و با تغيير علم يا ميل او، اراده و تصميمش بر مجازات مجرم را متحوّل ساخت. به بيان ديگر، هم او را به اشتباه در حکمش واقف ساخت و هم به او گفت: گرچه در حکم خود اشتباه نکرده‏اي اما بر اثر رابطه دوستانه‏اي که بين ما و شما وجود دارد از حکم خويش صرف‏نظر کن، و اين در صورتي که حقّ مردم مطرح باشد و جاي عفو نباشد همان است که از آن به «شفاعت سيّئه» تعبير مي‏شود: (ومن يشفع شفاعة سيّئة… )[17] و گرنه مي‏تواند مصداق شفاعت حسنه باشد.

2 ـ حاکم، عادل است و از اين‏رو نمي‏توان در «انگيزه» او نفوذ کرد، ليکن مي‏شود با اقامه برخي ادلّه در «انديشه» او تصرف کرد و برايش ثابت کرد که حکمي را که صادر مي‏کني، يا صادر کرده‏اي صواب و حق نيست.

شکّي نيست که هيچ يک از اين دو فرض درباره حاکمي که عادل محض بوده، علمش به جهت شهودي بودن از يک سو و شمول و ازلي بودن از سوي ديگر، خطاناپذير و غير قابل تغيير است تصوّر ندارد؛ زيرا اراده چنين کسي تابع علم اوست و قهراً در محکمه چنين حاکمي، شفاعت راه ندارد[18].

پاسخ: آنچه شفاعت، باعث تغيير آن مي‏شود اراده‏هاي جزئي و فعلي زايد بر ذات خداوند و به تعبير ديگر، معلومات فعلي خداوند است که علم فعلي از آن مورد انتزاع مي‏شود، نه علم و اراده ذاتي و ازلي او.

توضيح اين‏که، علم خداي سبحان ازلي است، اما معلوم‏هاي او پيوسته در تغيير است؛ او از ازل مي‏داند که چگونه معلوم‏هاي متغيّر را با اراده‏هاي جزئي حادث و زايد بر ذات، اراده کند. او مي‏داند که در فلان زمان، فرد  موجود مي‏شود و در فلان مقطعِ زماني به تکليف مي‏رسد و در شرايط خاص، با اراده و ميل خود اطاعت يا معصيت مي‏کند، در حالي که مي‏توانست ومي‏تواند خلاف آن را انجام دهد، و نيز مي‏داند بر اساس معصيتي که کرده، استحقاق کيفر دارد، و نيز مي‏داند که مورد لطف وليّي از اولياي الهي قرار مي‏گيرد و مشمول شفاعت او واقع شده، همه يا بعضي از کيفرهاي او بخشوده مي‏شود. همه اينها را در ازل مي‏داند و در لايزال آنها را اجرا مي‏کند.

مثلاً خداي سبحان مي‏داند در زمان خاص، شخصي متولد مي‏شود و به فراگيري علم مي‏پردازد، و در مقطع مشخص امکانات تحصيل علم را براي وي فراهم مي‏کند و در مقطع بالاتر امکانات درس‏هاي بالاتر و استاد مناسب و دوستان خوب را نصيبش مي‏کند. همه اين برنامه‏ها، کارهايي است جزئي که به اراده‏هاي جزئي خداوند مستند بوده، شأن جديد و فيض تازه او به حساب مي‏آيد: (کل يوم هو في شأن)[1] و از صفات فعل او محسوب مي‏شود و آنچه در کتاب و سنت به عنوان اراده خداوند مطرح است غالباً همين اراده فعلي است که صفت فعل است (نه صفت ذات) و از مقام فعل او انتزاع مي‏شود، نه آن‏که عين ذات واجب باشد.

درباره شفاعت نيز چنين است؛ يعني از ازل معلوم خداي سبحان است که فلان شخص در فلان وقت مشمول شفاعت واقع مي‏شود، بدون آن‏که اراده ازلي يا علم ازلي او تغييري بيابد.

به بيان ديگر: 1 ـ کارهاي جزئي روزانه و شؤون و فيض‏هاي روزانه (کل‏يومٍ هو في شأن) حادث است و با اراده‏هاي جزئي زايد بر ذات خداوند حدوث مي‏يابد. امّا علمي که نقشه اين اراده‏هاي جزئي را تنظيم مي‏کند ازلي است.

2 ـ آنچه در تحليل شفاعت ارائه شد همانند شبهه گذشته ناتمام است؛ زيرا شفاعت نزد خدا نه به معناي تصرف در علم اوست و نه تغيير عدل و داد او، بلکه درخواست ظهور وصف احسان و فضل اوست که بالاتر از عدل است و تقاضاي تجلّي عفو و صفح و تخفيف است که والاتر از قسط است.

شبهه چهارم

شبهه ديگري که معمولاً در نوشته‏هاي وهّابيان آمده اين است که شفاعت باعث نقض غرض است؛ چون هدف آفرينش انسان‏ها عبادت است: (وما خلقت الجنّ والإنس إلاّ ليعبدون)[19] و انبيا براي تبشير و انذار و اتمام حجت آمده‏اند: (ليهلک من هلک عن بيّنة ويحيي من حي عن بيّنة)[20] پس براي شفاعت نيست؛ زيرا شفاعت سبب جري‏شدن تبه‏کاران و هتک‏حرمت احکام مي‏شود و غرض مزبور، نقض مي‏گردد.

پاسخ: جواب اين شبهه ضمن بحث از شرايط و ويژگي‏هاي شفاعت شوندگان در اشاره ششم[21] گذشت و گفته شد با توجه به اين‏که خداي سبحان نه به نحو ايجاب کلّي فرمود هرگناه يا هر گنه‏کار با شفاعت شافعان بخشوده مي‏شود و نه خصوصيت گناهي که با شفاعت بخشوده مي‏شود روشن فرمود و نه خصوصيت شخص يا گروهي که شفاعت مي‏شوند معين کرد، بلکه در همه موارد ياد شده به نحو اجمال و ايجاب جزئي سخن گفت، چنين شفاعتي نه تنها سبب تجرّي معصيت‏کار نيست، بلکه اميد مي‏آورد و زمينه اصلاح امور و جبرانِ گذشته تلخ را فراهم مي‏سازد و همواره انسان را بين خوف و رجا نگاه مي‏دارد.

مرحوم ابن‏بابويه و ديگران از اميرالمؤمنين(عليه‌السلام) نقل کرده‏اند که خداي سبحان چند چيز را در چند چيز مخفي کرده است: 1 ـ قهر خود را در بين معاصي مستور کرد. از اين‏رو بر انسان لازم است از همه معاصي بپرهيزد و هيچ معصيتي را کوچک نشمرد؛ چون نمي‏داند خداوند با کدام معصيتْ انسانِ گنه‏کار را مي‏گيرد. شايد مورد مؤاخذه همين گناهي باشد که او مي‏خواهد مرتکب شود. 2 ـ مهر خود را در ميان طاعات مخفي کرد؛ يعني معلوم نيست کدام اطاعت را قبول مي‏کند. از اين‏رو چيزي از طاعت‏هاي او اعم از واجب و مستحب را نبايد حقير شمرد، چه‏بسا همان موافق قبول و رضايش باشد. 3 ـ ولي خود را در بين انسان‏ها ناشناس قرار داد؛ يعني معلوم نيست ولي او کيست و در چه لباسي به‏سرمي‏برد. از اين‏رو کسي حق ندارد ديگري را تحقير کند؛ شايد آن کس ولي‏خدا باشد. 4 ـ اجابتش را در بين دعاها مخفي کرد. پس نبايد دعايي را کوچک شمرد. شايد همان باشد که به اجابت مي‏رسد[22].

شفاعت با چنين خفايي نه تنها تجرّي نمي‏آورد، بلکه سبب اميد و حرکت بنده صالح و واقع شدن او بين خوف و رجا مي‏گردد. به ويژه وقتي در نظر بگيرد که خداي رحمان خداي قهّار نيز هست و خداي «أرحم الراحمين في موضع العفو والرحمة»[23] خداي «أشدّ المعاقبين في موضع النکال والنقمة»[24] نيز هست و نيز ملاحظه کند که همان خدايي که وعده نجات و شفاعت مي‏دهد، هشدار هم داده است: کسي خود را از مکر و حيله خدا درامان مي‏بيند و غافل است که خاسر بوده، سرمايه‏ء جان و ايمانش را از دست داده باشد؛ (أفامنوا مکر الله فلايأمن مکر الله إلاّ القوم الخاسرون)[25]. وگرنه انساني که سرمايه خود، يعني عقل و ايمان را حفظ کرده و موحّد و مسلمان است پيوسته بين خوف و رجا قرار دارد؛ هم احساس امان محض نمي‏کند و هم با توجّه به (لاتيأسوا من روح الله إنّه لاييأس من روح الله إلاّ القوم الکافرون)[26] نا اميد نمي‏شود؛ هم (يحذر الآخرة) است و هم (يَرجُوا رحمة ربّه)؛ (أمّن هو قانت آناء اللّيْل ساجداً وقائماً يحذر الآخرة ويرجوا رحمة ربّه قل هل يستوي الذين يعلمون والذين لايعلمون)[27]. او مي‏داند که اگر چه از آيه (إنّ الله لايغفر أن يشرک به ويغفر مادون ذلک لمن يشاء)[28] بر مي‏آيد که خداي غفور از غير شرک، بدون توبه مي‏گذرد (چون اگر غفران در اين آيه مقيّد به توبه باشد استثناي شرک معنا ندارد؛ زيرا گناه شرک نيز با توبه بخشوده مي‏شود)، ليکن قيد (لمن يشاء) سبب ابهام مي‏شود؛ زيرا دقيقاً معلوم نيست که از ميان ميلياردها انسان مسلمان و موحّد، چه کساني مصداق «من يشاء» هستند.

به بيان ديگر، شفاعت در حدّ درمان است و همانند داروست که هيچ انسان عاقلي را تشويق به بيماري نمي‏کند و نظير قاعده «من ادرک» در فقه است که اختصاص به فوات قهري و سهوي دارد و شامل کسي که عمداً نمازش را به تأخير بيندازد و وقت را تفويت کند نمي‏شود، بلکه به تعبير علامه طباطبايي(قدس‌سرّه) اگر کسي با اعتماد بر شفاعت و توبه و استغفار، تن به گناه داده، اين امور را مجوّز سرکشي خود قرار دهد، احياناً گرفتار گناه مضاعف شده است[29]؛ به ويژه با توجه به اين‏که گاهي گناهي زمينه براي گناهي ديگر مي‏شود و بلکه گناهان بزرگ و اصرار بر آن، ارتکاب اکبر کباير (شرک) را درپي دارد: (ثمّ کان عاقبة الذين أساؤا السّوأي أن کذّبوا بآيات الله وکانوا بها يستهزؤن)[30]. از اين‏رو قرآن به جامعه بشري هشدار داده، مي‏فرمايد: آنها که اصل مبدأ و معاد و وحي را پذيرفته‏اند، آيا هنوز وقت آن نرسيده که بترسند و خاشع شوند و همانند اهل کتاب نباشند که به تدريج از دستورهاي آسماني جدا شده به قساوت قلب مبتلا شدند: (ألم يأن للذين آمنوا أن تخشع قلوبهم لذکر الله وما نزل من الحق ولايکونوا کالذين أُوتوا الکتاب من قبل فطال عليهم الأمد فقست قلوبهم)[31].

حاصل اين‏که، شفاعت عامل غرور نيست، بلکه راهي است براي اميدواري مبتلايان به گناه، و همانند داروست که هيچ انسان عاقلي را به بيماري تشويق نمي‏کند. بلکه مبتلايان را درمان مي‏کند تا به بيماري صعب‏العلاجِ يأس از رحمت خداوند که کفر است گرفتار نشوند.

شبهه پنجم

شفاعتي که از قرآن استفاده مي‏شود شفاعت معروف و به معناي «رفع» عقاب اخروي ثابت و لازم بر مجرمين نيست، بلکه مستفاد از آيات تنها وساطت انبيا و اوليا به معناي «دفع» عقاب است. به اين بيان که آنان وسايط فيض الهي هستند و احکام و وحي را از خداي سبحان دريافت کرده، به مردم مي‏رسانند و مردم نيز با فراگيري و عمل به آن از دوزخ مصون مي‏مانند و به بهشت دست مي‏يابند. بنابراين، شفاعت به معناي دفع عقاب است، نه رفع آن پس از استحقاق.

پاسخ: گرچه وساطت به اين معنا نيز در عنوان شفاعت مندرج است امّا مستفاد از آيات، بيش از آن است و شامل شفاعت به معناي رفع عقاب نيز مي‏شود و شاهد آن، شفاعت توبه: «لاشفيع أنجح من التوبة»[32] است؛ زيرا شکّي نيست که توبه، پس از ثبوت جرمي که کيفري برايش مقرّر شده، مطرح مي‏شود و توبه کيفر مقرّر را مرتفع مي‏سازد. شاهد ديگرِ آن، آيه (إنّ الله لايغفر أن يشرک به ويغفر مادون ذلک لمن يشاء)[33]است که مراد از مغفرت در آن، مغفرت از راه توبه نيست؛ زيرا شرک هم گناهي است که با توبه مشرک و ايمان آوردن وي بخشوده مي‏شود، بلکه مرادْ مغفرت از طريق وساطت و شفاعت اولياي الهي و فرشتگان است و شکّي نيست که مغفرت و بخشش نتيجه‏اش رفع عقاب ثابت است، نه دفع آن؛ يعني اگر تبه‏کاري استحقاق کيفر دارد، اولياي الهي که وجيه عند الله و مقرّب درگاه او و مجاري فيض اويند، به اذن خداوند کاري مي‏کنند که فضل الهي، شفعِ عدالت وي گردد تا حاکم با عدلِ همراه با احسان و فضل بر کرسي قضا بنشيند و از طرف ديگر مسکنت عبد، ضميمه گناه او شود و به تنهايي به محکمه حق نرود تا در نتيجه خداي عادل غفور با عبد مذنب مستکين، از روي فضل و احسان رفتار کند، نه بر اساس عدل.

شبهه ششم

شبهه ديگر که در تفسير المنار آمده و اجمالاً ضمن مباحث قبلي گذشت اين است: آنچه عقل بر آن دلالت دارد تنها امکان شفاعت است، نه تحقق و وقوع آن و از آيات قرآن نيز نمي‏توان مطلب روشني را نتيجه گرفت؛ زيرا بعضي از آيات، شفاعت را نفي و بعضي ديگر آن را اثبات مي‏کند. شماري از آيات، آن را مقيّد به بعضي قيود کرده و تعدادي ديگر آن را مطلق بيان مي‏کند. نتيجه اين‏گونه تهافت و اختلاف، اين است که آيات مربوط به شفاعت از متشابهات به حساب آيد که بايد با ايمان اجمالي به آن، علمش را به اهلش واگذاشت. پس نه دليل عقلي بر وقوع آن اقامه شده و نه دليل نقلي بر امکان آن دلالت دارد[34].

پاسخ: مفسّر خبير و روشمند بايد متشابهات قرآن را به محکمات آن که ام‏الکتاب است ارجاع دهد و فرع را به اصل و کودک را به مادرش (اُمّ‏الکتاب) بسپرد. قرآن نازل نشده تا آياتي متشابه و غير قابل تفسير، به ما ارائه دهد و نيز نفرموده که آيات قرآني بر دو بخش است: بخشي از آن قابل تفسير و بخشي ديگر غير قابل تفسير است، بلکه مي‏فرمايد: همه آيات قرآني قابل تفسير و تحليل و استدلال است، برخي بدون واسطه، مانند محکمات و بعضي با واسطه، مانند متشابهات. بايد اولاً، تدبّر تام کرد. ثانياً، محکمات و متشابهات را شناسايي کرد. ثالثاً، کيفيت ارجاع متشابهات به محکمات را آگاه شد. آنگاه متشابهات را که به منزله فرع و کودک است به اُمّ الکتاب که به مثابه اصل و مادر براي متشابه است ارجاع داد و تفسير کرد. اگر متشابهات به محکمات که ام‏الکتاب است بازگردد ابهامي باقي نمي‏ماند؛ چنان‏که از مباحث تفسيري (ولايقبل منها شفاعة) به دست آمد که هيچ تشابه و تهافت و اختلافي بين آيات شفاعت نيست. نتيجه اين‏که:

1 ـ شفاعت به معناي معهود و مصطلح و امکان ذاتي و وقوعي آن هم عقلي است و هم نقلي.

2 ـ آيات قرآن کريم در اين‏باره محکم است، نه متشابه.

3 ـ بر فرض تشابه برخي از آيات با ارجاع آن به محکم، احتمال هرگونه تشابه، ابهام، اجمال و… برطرف مي‏شود.

8 ـ شفاعت در رفع عيب و جذب کمال

اگر مفهومي صِبغه ايجاد، تأثير، افاضه و فاعليّت داشته باشد، داني نسبت به عالي مصداق چنان مفهومي نخواهد بود؛ مانند مفهوم تعليم، تربيت، ارشاد، هدايت و تزکيه و… و اگر مفهومي چنين صبغه‏اي نداشته باشد تعامل مشترک داني و عالي در آن محذوري ندارد. شفاعت از آن‏جهت که مُوهِم معناي فاعلي و تأثير است داني نسبت به عالي شفيع نخواهد بود، ليکن اين مطلب موجب اختصاص شفاعت به دفع يا رفع عقاب نمي‏شود، به طوري که شامل ترفيع درجه، زيادي ثواب و مانند آن نشود. برخي بر آنند که اگر معناي شفاعت شامل ازدياد منافع شود لازم آن اين است: هنگامي که يکي از آحاد امّت براي رسول‏اکرم‏صلي الله عليه و آله و سلم مزيد کرامت را در خواست مي‏کند، شفيع او شود و اين خلاف اجماع است[35]. درباره اين مطلب لازم است به چند امر عنايت شود:

1 ـ داني نسبت به عالي هيچ‏گونه علّيت فاعلي ندارد، چه در رفع عيب و نقص و چه در جذب خير و کمال، ولي عالي نسبت به داني مي‏تواند سِمَت عليّت قريب و واسطه در فيض داشته باشد، خواه در رفع عقاب و خواه در جذب ثواب.

2 ـ آنچه آحاد امّت درباره رسول‏اکرم‏صلي الله عليه و آله و سلم يا پيامبران و امامان معصوم(عليهم‌السلام) از خداوند درخواست مي‏کنند از سنخ وساطت در فيض و عليّت وُسطا و مانند آن نيست، بلکه بازگشت چنين نيايشي اولاً، به تأدّب در ساحت قدس آنان و ثانياً، درخواست فيض براي خود است و چون آن ذوات مقدّس واسطه در فيضند و هرگونه خير و برکتي که از مبدأ الهي نازل شود از مجراي آنان به آحاد امّت مي‏رسد، ازاين‏رو همواره فيض تازه‏اي از طرف خدا بدون دخالت آحاد امّت به آن ذوات مقدّس مي‏رسد و آحاد امّت از برکت آنان به فيض الهي، اعم از رفع نقص يا جذب کمال، نايل مي‏گردند.

3 ـ ازدياد فيض براي انسان‏هاي کامل در قوس صعود که نشئه حرکت، تکامل، تکليف، امتحان و… است، منافي با کمال تام آن ذوات مقدس در قوس نزول نيست. از آنچه درباره معناي شفاعت و رفع نقص و جذب کمال گفته شد معلوم مي‏شود، حقيقت شفاعت اختصاصي به هيچ‏کدام از دو طرف نقص و کمال ندارد؛ يعني نه مي‏توان آن را مخصوص رفع نقص و ازاله عقاب دانست و نه مي‏شود آن را منحصر در جذب کمال و اضافه ثواب و افاضه خير کرد. پس قول اول (اختصاص به رفع نقص) که شيخ طوسي آن را به اصحاب ما نسبت داده قابل بررسي است؛ چنان‏که قول دوم (اختصاص به جذب کمال) که وعيديه واهل اعتزال بر آنند.[36] مورد نقد است.

9 ـ نفي نظام اعتباري دنيا نظام علّي و معلولي و صدور که عنصر محوري حکمت است و نيز نظام تشأّن و تجلّي و ظهور که عنصر کليدي عرفان است تعطيل بردار نيست؛ يعني هم قبل از دنيا و هم در دنيا و هم بعد از دنيا محقّق است، گرچه ممکن است ديدگاه حکيم بعد از مرگ کامل شود و جهان آخرت را از منظر عرفان ببيند و علم حصولي وي به علم حضوري متکامل گردد.

آنچه که در آيه مورد بحث نفي شد، به معناي نفي نظام اعتباري دنياست، نه نفي نظام علّي حکمتْ يا نظامِ تشأّنِ عرفان. براي تبيين مطلب، به برخي از آثار معاد به اجمال اشاره مي‏شود تا معلوم گردد نظام «صدور» فلسفي يا «ظهور» عرفاني هرگز از بين نمي‏رود.

انسان در دنيا مبدأ فاعلي کارهاي جانحه و جارحه خود است. اگر کارهاي وي در راستاي اراده تشريعي خداوند بود در آخرت نيز وارد بهشت مي‏شود و در آن‏جا نيز همه کارهاي او برابر اراده وي محقّق مي‏گردد: (لهم ما يشاؤن فيها ولدينا مزيد)[37] هرچه بخواهد و هرجا اراده کند براي او حاصل است. البتّه همان‏طور که چنين انساني در دنيا غير از حقّ و صدق طلب نمي‏کرد در بهشت نيز که اصلاً مجالي براي لغو و تأثيم نيست غير از خير و صلاح نمي‏طلبد، و اگر کارهاي وي در راستاي هواي او بود که همان را خداي خود اتّخاذ کرد: (أفرأيت مَنِ اتّخذ إلهه هواهُ)[38] در آخرت وارد دوزخ مي‏گردد و در آن‏جا همه شؤون او را عقيده باطل و اخلاق سوء و اعمال قبيح وي بر عهده دارد و او به جاي آن که «مصدر» کار باشد «مورد» عمل قرار مي‏گيرد و سلطان علّيت فلسفي يا ظهور عرفاني نسبت به وي در اختيار اسماي جلال و قهر الهي است که عامل ظهور آن اسماء، عقيده و خُلق و عمل قبيح انسان تبه‏کار است.

غرض آن‏که، هيچ قَدْح و نَقدي بر مباني حکمت يا مبادي عرفان وارد نيست و هيچ مجالي براي تأمّل در نظام صدور يا ظهور نخواهد بود و تفاوت دوزخي و بهشتي در اين است که يکي خود را اسير و مرهون کرده و به ناچار معلول اسارت و رهن قرار مي‏گيرد و ديگري خود را امير و آزاد کرده و در نتيجه علت امارت و آزادي واقع مي‏شود و اگر کاري مقدور اسير مرهون نبود و همان کار يا برتر از آن ميسور امير آزاد بود معلوم مي‏شود نظام صدور يا ظهور در قيامت در کمال اتقان حاکم است.

مطلب ديگري که عنايت به آن در معاد شناسي سهم به سزا دارد اين است که در دنيا اموري مستور است که در آخرت مشهود خواهد شد. دو نمونه از آن ارائه مي‏شود: يکي آن که در نظام علّي و معلولي گرچه اصل وجودِ علّة العلل محرز است، ليکن حضور او مشهود نيست و ديگر آن که خداوند در عين آن که علّة العلل و سرآغاز سلسله علّت‏هاست، به هر معلولي از علتِ قريب او نزديک‏تر است؛ زيرا معناي معيّت قيّومي و احاطه مطلق موجود غير متناهي به هر شخص و هر چيز همين است. اين منظر لطيف در ادعيه و مناجات‏هاي مأثور از اهل بيت(عليهم‌السلام) اين‏گونه متجلّي است: راحِل به سوي خدا قريب المسافة است و خداوند هرگز محجوب از کسي نيست و تنها عمل ناصواب است که حاجب بين خدا و بنده اوست؛ «وأنّ الرّاحل إليک قريب المسافة وأنّک لاتحتجب عن خلقک إلّاأن تحجبهم الأعمال دونک»[39] و اين حجاب در معاد برداشته مي‏شود. البته تحليل معاد و اين‏که نفس تبه‏کار منشأ اَلَم و عذاب مي‏گردد، مبادي تصوري آن در نهايت صعوبت است، چه رسد به مبادي تصديقي آن، ولي اجمال مطلب همين است که به اشارت رفت که هرگز نظام علّي و صدور فلسفي يا تشأن و ظهور عرفاني از بين رفتني نيست.

بحث روايي

1 ـ لزوم ايمان به شفاعت

ـ عن رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم: «من لم يؤمن بحوضي فلاأورده الله حوضي ومن لم يؤمن بشفاعتي فلاأناله الله شفاعتي»[40].

ـ عن الصادق(عليه‌السلام): «من أنکر ثلاثة أشياء فليس من شيعتنا: المعراج والمسألة في القبر والشفاعة»[41].

ـ عن اميرالمؤمنين(عليه‌السلام): «من کذب بشفاعة رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم لم تنله»[42].

اشاره الف: امکان ذاتي و وقوعي شفاعت، ثابت شده و ادلّه معتبري اعم از قرآن و سنّت تحقق آن را وعده داده است و از آن‏جا که وعده الهي تخلف پذير نيست، وقوع شفاعت قطعي است.

ب: برخي از مفسران، شفاعت را از اصول دين ندانسته و منکر آن را در صورتي که به مبدأ و وحي و نبوّت و معاد مؤمن باشد مسلمان دانسته‏اند.[43]

ج: کسي که مسلّم بودن شفاعت براي وي ثابت شده باشد حقّ انکار آن را ندارد.

د: ممکن است مطلبي براي يک پژوهشگر ديني به حدّ ضرورت رسيده باشد و براي ديگري به آن حدّ بالغ نشده باشد. هرکدام از آنان حکم فقهي خاص خود را دارند.

ه: عدّه‏اي که محتواي قرآن را نفي شفاعت پنداشتند، ناچار شدند براي اثبات شفاعت سند آن را خبر متواتر بدانند. ازاين‏رو براي اثبات تواتر آن سعي کرده‏اند، ليکن پيام قرآن کريم اثبات شفاعت است، نه نفي آن و روايات شفاعت اگر به تواتر هم نرسد محذوري ندارد و براي محقق بصير ترديدي در آن نيست.

و: براي اثبات خصوصيتي که برخي از احاديث بر آن دلالت دارد چاره‏اي جز احراز حجّيت حديث مزبور نيست و از آن جهت که بعضي از رواياتِ شفاعت خالي از ارسال، قطع، وقف، رفع وبالاخره مصون از ضعف سند نيست، اثبات خصوصيت محتواي چنين احاديثي سهل نيست.

2 ـ صفات شفاعت شوندگان

ـ عن رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم: «…وأمّا شفاعتي ففي أصحاب الکبائر ما خلا أهل الشّرک والظّلم»[44].

ـ عن الصادق(عليه‌السلام): «واعلموا أنّه ليس يغني عنکم من الله أحد عن خلقه

لاملک مقرّب ولانبيّ مرسل ولامن دون ذلک. فمن سرّه أن تنفعه شفاعة الشافعين عند الله فليطلب إلي الله أن يرضي عنه»[45].

ـ عن ابن أبي‏عمير عن الکاظم(عليه‌السلام): «لايخلّد الله في النار إلّاأهل الکفر والجحود… حدّثني أبي عن آبائه عن عليّ(عليه‌السلام) قال: سمعت رسول‏الله يقول: «إنّما شفاعتي لأهل الکبائر من أُمّتي فأمّا المحسنون منهم فما عليهم من سبيل». قال ابن‏أبي‏عمير: فقلت له: يابن‏رسول الله فکيف تکون الشفاعة لأهل الکبائر والله تعالي يقول: (ولايشفعون إلاّ لمن ارتضي وهم من خشيته مشفقون)[46]ومن يرتکب الکبائر لايکون مرتضي؟ فقال: «يا أباأحمد ما من مؤمن يرتکب ذنباً إلاّ ساءه ذلک وندم عليه، وقد قال النبي‏صلي الله عليه و آله و سلم: کفي بالندم توبة، وقال: من سرّته حسنة وساءته سيّئة فهو مؤمن فمن لم يندم علي ذنب يرتکبه فليس بمؤمن ولم‏تجب له الشفاعة وکان ظالماً والله تعالي يقول: (ما للظالمين من حميم ولاشفيع يطاع)[47].

فقلت له: يابن‏رسول الله وکيف لايکون مؤمناً من لم‏يندم علي ذنب يرتکبه؟ فقال: «يا أباأحمد ما من أحد يرتکب کبيرة من المعاصي وهو يعلم أنّه سيعاقب عليها إلاّ ندم علي ما ارتکب، ومتي ندم کان تائباً مستحقّاً للشفاعة ومتي لم‏يندم عليها کان مصرّاً والمصرّ لايغفر له لأنّه غيرمؤمن بعقوبة ما ارتکب، ولو کان مؤمناً بالعقوبة لندم وقد قال النبي‏صلي الله عليه و آله و سلم: لاکبيرة مع الاستغفار، و لاصغيرة مع الإصرار، وأمّا قول الله: (ولايشفعون إلاّ لمن ارتضي) فإنّهم لايشفعون إلاّ لمن ارتضي الله دينه، والدين الإقرار بالجزاء علي الحسنات والسيّئات، ومن ارتضي الله دينه ندم علي ما يرتکبه من الذنوب لمعرفته بعاقبته في القيامة»[48].

ـ عن حسين‏بن خالد عن الرضا(عليه‌السلام) عن أميرالمؤمنين(عليه‌السلام) عن رسول الله: «إنّما شفاعتي لأهل الکبائر من أُمّتي فأمّا المحسنون منهم فما عليهم من سبيل» قال الحسين‏بن خالد: فقلت للرضا(عليه‌السلام): يابن‏رسول الله فما معني قول الله‏عزّوجلّ: (ولايشفعون إلاّ لمن ارتضي)؟ قال: «لايشفعون إلاّ لمن ارتضي الله دينه»[49].

ـ عن أبي‏عبدالله(عليه‌السلام) في قوله: «لايملکون الشّفاعة إلاّ من اتّخذ عند الرّحمن عهداً» قال: لايشفع ولايشفع لهم ولايشفّعون إلاّ من اتّخذ عند الرحمن عهداً، إلاّ من أذن له بولاية أميرالمؤمنين والأئمة من بعده فهو العهد عند الله»[50].

ـ عن رسول‏الله‏صلي الله عليه و آله و سلم: «إذا قمتُ المقام المحمود تشفّعتُ في أصحاب الکبائر من أُمّتي فيشفّعني الله فيهم والله لاتشفّعت فيمن اذي ذرّيّتي»[51].

ـ عن محمد بن ابراهيم بن کثير قال: دخلنا علي أبي‏نواس الحسن‏بن هاني نعوده في مرضه الذي مات فيه، فقال له عيسي‏بن موسي الهاشميّ: يا أباعليّ أنت في آخر يوم من أيّام الدنيا وأوّل يوم من الاخرة وبينک وبين الله هنات[52] فتب إلي الله‏عزّوجلّ: قال أبونواس: سنّدوني فلمّا استوي جالساً قال:

إيّاي تخوّفني بالله؟ وقد حدّثني حمادبن سلمة عن ثابت البنانيّ عن أنس‏بن مالک قال: قال رسول‏الله‏صلي الله عليه و آله و سلم: «لکلّ نبيّ شفاعة وأنا خبأت شفاعتي لأهل الکبائر من أُمّتي يوم القيامة» أفتري لاأکون منهم[53].

ـ عن الصادق(عليه‌السلام): «أصحاب الحدود مسلمون لامؤمنون ولاکافرون فإنّ الله تبارک وتعالي لايدخل النّار مؤمناً وقد وعده الجنّة ولايخرج من النّار کافراً وقد أوعده النّار والخلود فيها ويغفر ما دون ذلک لمن يشاء فأصحاب الحدود فسّاق، لامؤمنون ولاکافرون ولايخلّدون في النّار ويخرجون منها يوماً، والشفاعة جائزة لهم وللمستضعفين إذا ارتضي الله‏عزّوجلّ دينهم»[54].

ـ في تفسير الإمام العسکري(عليه‌السلام): قال رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم: أحبّوا موالينا مع حبّکم لالنا… إن أحداً لايدخل الجنّة من سائر أُمّة محمدصلي الله عليه و آله و سلم إلاّ بجواز من عليّ(عليه‌السلام) فإن أردتم الجواز علي الصراط سالمين ودخول الجنان غانمين فأحبوّا بعد حبّ محمد وآله مواليه، ثمّ إن أردتم أن يعظّم محمد وعلي(عليه‌السلام) عند الله منازلکم فأحبّوا شيعة محمد وعلي، وجدّوا في قضاء حوائج المؤمنين فإنّ الله تعالي إذا أدخلکم معاشر شيعتنا ومحبّينا الجنان نادي مناديه في تلک الجنان: يا عبادي قد دخلتم الجنّة برحمتي فتقاسموها علي قدر حبّکم لشيعة محمد وعليّ وقضاء حقوق إخوانکم المؤمنين فأيّهم کان أشدّ للشيعة حبّاً ولحقوق إخوانهم المؤمنين أشدّ قضاء کانت درجاته في الجنان أعلي، حتّي أن فيهم من يکون أرفع من الاخر بمسيرة خمسمأةسنة ترابيع قصور وجنان»[55].

ـ عن الصادق(عليه‌السلام): «إذا کان يوم القيامة نشفع في المذنب من شيعتنا، فأمّا المحسنون فقد نجّاهم الله»[56].

ـ عن الصادق(عليه‌السلام): «إنّ المؤمن ليشفع لحميمه إلاّ أن يکون ناصباً ولو أنّ ناصباً شفع له کلّ نبيّ مرسل وملک مقرّب ما شفّعوا»[57]. ومثله خبر عليّ الخدميّ[58].

ـ فيما کتب الرّضا(عليه‌السلام) للمأمون من محض الإيمان: «ومذنبوا أهل التوحيد لايخلّدون في النّار ويخرجون منها والشّفاعة جائزة لهم».[59]

اشاره: از مجموع اين روايات و مانند آن برمي‏آيد، اهل کباير اگر مي‏خواهند مشمول شفاعت در قيامت واقع شوند بايد:

الف: مشرک يا کافر يا منافق يا ناصبي نباشند.

ب: از گناه پشيمان شده باشند.

ج: مرضي در دين باشند که لازمه‏اش، ندامت بر گناهاني است که مرتکب شده‏اند.

د: ولايت اميرمؤمنان علي(عليه‌السلام) و اولادش را پذيرفته باشند. البته مستفاد از روايتي که ذيل عنوان «آخرين شفيع» خواهد آمد و نيز برخي رواياتي که درباره شفاعت پيامبر اکرم‏صلي الله عليه و آله و سلم وارد شده جواز شفاعت براي مطلق اهل توحيد است. آنچه مي‏تواند تعارض ابتدايي و متوهَّم بين آنها را برطرف کند تشکيک حقيقت شفاعت است؛ يعني برخي از مراتب آن مشروط به اسلام است، ازاين‏رو آن مرتبه شامل غير مسلمان نمي‏شود، هرچند موحّد باشد، ولي بعض مراتب ديگر آن مشروط به توحيد است و شامل هر موحّدي مي‏شود، هرچند مسلمان به معناي رايج آن نباشد.

ه: ذريّه پيامبر (سادات) را اذيت نکرده باشند.

و: دوستدار شيعيان و مواليان علي و اولاد علي(عليهم‌السلام) باشند.

از آنچه گذشت، به ويژه از خصوصيّت ندامت از گناه، برمي‏آيد که گرچه مرضي در عمل بودن شرط شمول شفاعت نيست. ليکن ندامت از گناه شرط است، که البته آن نيز به مرضي بودن در اعتقاد بازمي‏گردد؛ زيرا چنان‏که از برخي روايات استفاده مي‏شود کسي که اعتقاد به قيامت و کيفر آن داشته باشد از گناهي که مرتکب شده پشيمان مي‏شود.

نکته قابل توجه اين‏که، از همان روايت برمي‏آيد اگر چه ندامت کافي است، ليکن بدين معنا نيست که نادم نياز به چيز ديگري ندارد، بلکه مقصود نجات نهايي اوست؛ به اين صورت که ندامت سبب توبه و توبه، زمينه‏ساز شفاعت مي‏شود، بلکه خود توبه شفيع خوبي است: «لا شفيع أنجح من التوبة».[60]

3 ـ شفيعان قيامت

الف: رسول اکرم‏صلي الله عليه و آله و سلم

عن أميرالمؤمنين(عليه‌السلام): «قالت فاطمةٍّ لرسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم: يا أبتاه أين ألقاک يوم الموقف الأعظم ويوم الأهوال ويوم الفزع الأکبر؟ قال: يا فاطمة عند باب الجنّة ومعي لواء الحمد وأنا الشفيع لاُمّتي إلي ربّي. قالت: يا أبتاه فإن لم ألقک هناک؟ قال: ألقيني علي الحوض… قالت فإن لم ألقک هناک؟ قال: ألقيني علي شفير جهنّم أمنع شررها ولهبها عن أُمّتي. فاستبشرت فاطمة بذلک، صلّي الله‏عليها وعلي أبيها وبعلها وبنيها»[61].

ـ عن سماعة عن أبي‏عبدالله(عليه‌السلام) قال: سألته عن شفاعة النبيّ يوم القيامة، قال: «يلجم النّاس يوم القيامة العرق فيقولون: انطلقوا بنا إلي آدم يشفع لنا (عند ربّه خ‏ل) فيأتون آدم فيقولون: اشفع لنا عند ربّک فيقول: إن لي ذنباً… حتي ينتهون إلي عيسي فيقول: عليکم بمحمّد رسول الله(صلّي‏الله‏عليه وعلي جميع الأنبياء) فيعرضون أنفسهم عليه ويسألونه فيقول: انطلقوا، فينطلق بهم إلي باب الجنّة ويستقبل باب الرحمن ويخرّ ساجداً فيمکث ما شاء الله فيقول الله‏عزّوجلّ: ارفع رأسک واشفع تشفّع وسل تعط وذلک قوله: (عسي أن يبعثک ربّک مقاماً محموداً)[62].

ـ عن أبي‏عبدالله(عليه‌السلام) قال: «قال رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم: لو قدقمت المقام المحمود لشفّعت في أبي وأُمّي وعمّي وأخ کان لي في الجاهليّة»[63].

ـ عن أبي‏ذر و سلمان قالا: قال رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم: «إنّ الله أعطاني مسألة فأخّرت مسألتي لشفاعة المؤمنين من أُمّتي يوم القيامة ففعل ذلک»[64].

عن رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم: أعطيت خمساً لم يعطها أحد قبلي… وأعطيت الشفاعة»[4].

عن العسکري عن آبائه(عليهم‌السلام) قال: «قال أميرالمؤمنين(عليه‌السلام): سمعت النبيّ‏صلي الله عليه و آله و سلم يقول: إذا حشر النّاس يوم القيامة ناداني مناد: يا رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم إن الله جلّ اسمه قد أمکنک من مجازاة محبّيک ومحبّي أهل بيتک الموالين لهم فيک والمعادين لهم فيک فکافهم بما شئت، فأقول: يا ربّ الجنّة، فأبوّؤهم منها حيث شئت، فذلک المقام المحمود الّذي وعدت به»[65].

ـ عن علي‏بن أبي‏حمزة قال: قال رجل لأبي‏عبدالله(عليه‌السلام): إنّ لنا جاراً من‏الخوارج يقول: إنّ محمّداً يوم القيامة همّه نفسه فکيف يشفع؟ فقال أبوعبدالله(عليه‌السلام): «ما أحد من الأوّلين والاخرين إلاّ وهو يحتاج إلي شفاعة محمّدصلي الله عليه و آله و سلم يوم القيامة»[66].

ـ عن أبي‏عبدالله(عليه‌السلام) قال: «قال رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم: إنّي أستوهب من ربّي أربعة: آمنةبنت وهب، وعبدالله‏بن عبدالمطلب وأباطالب ورجلاً جرت بيني وبينه أخوة فطلب إليّ أن أطلب إلي ربّي أن يهبه لي».[67]

ـ سأل أباعبدالله(عليه‌السلام) رجل عن قول رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم: «أنا سيّد ولد آدم ولافخر» قال: نعم قال: «يأخذ حلقة باب الجنّة فيفتحها فيخرّ ساجداً فيقول الله: ارفع رأسک اشفع تشفّع، اطلب تعط، فيرفع رأسه ثمّ يخرّ ساجدا فيقول الله: ارفع رأسک اشفع تشفّع، اطلب تعط ثمّ يرفع رأسه فيشفع فيشفّع ويطلب فيعطي»[68].

ـ عن رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم: «أربعةأنا لهم شفيع يوم القيامة: المکرم لذرّيّتي والقاضي لهم حوائجهم والسّاعي في أمورهم ما اضطرّوا إليه والمحبّ لهم بقلبه ولسانه عندما اضطرّوا»[69].

ـ عن بشربن‏شريح البصريّ قال:قلت‏لمحمدبن‏علي أيّة آيةفي کتاب الله أرجي؟ قال: «ما يقول فيها قومک؟» قال: قلت: يقولون (يا عبادي الذين أسرفوا علي أنفسهم لاتقنطوا من رحمة الله)[70]قال: «لکنّا أهل البيت لانقول ذلک» قال: قلت: فأيّ شي‏ءٍ تقولون فيها؟ قال: (ولسوف يعطيک ربّک فترضي)[71] الشفاعة والله الشفاعة والله الشفاعة»[72].

ـ عن أبي‏عبدالله(عليه‌السلام): «انّ أناساً من بني‏هاشم أتوا رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم فسألوه أن يستعملهم علي صدقات المواشي وقالوا: يکون لنا هذا السهم الذي جعله للعاملين عليها فنحن أولي به، فقال رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم: يا بني‏عبدالمطّلب إنّ الصدقة لاتحلّ لي ولالکم ولکنّي وعدت الشفاعة، ثمّ قال: والله أشهد أنّه قد وعدها فما ظنّکم يا بني‏عبدالمطّلب إذا أخذت بحلقة الباب أتروني مؤثراً عليکم غيرکم؟…»[73].

ـ عن رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم: «لکلّ نبيّ دعوة قد دعا بها وقد سأل سؤلاً وقد أخبأت دعوتي لشفاعتي لاُمّتي يوم القيامة»[74].

اشاره: استاد علامه طباطبايي(قدس‌سرّه) در ذيل آيه (ولسوف يعطيک… ) بيان لطيفي دارند:

گاهي رضا به مقدار عطاست و گاه عطا به مقدار رضاست. مورد اوّل همان است که مؤمنِ ولي خدا بايد از آن برخوردار باشد؛ يعني به آنچه خدا به او داده، کم يا زياد، راضي باشد: «وتجعَلَني بقسمک راضياً قانعاً».[75]مورد دوم چيزي است که خداوند در اين آيه به رسولش وعده داده است که آن قدر به تو مي‏دهم تا راضي شوي. با توجه به اين‏که به پيامبري که خود (رحمة للعالمين)[76] و (بالمؤمنين رؤف رحيم)[77] است چنين وعده‏اي داده شده، نتيجه‏اش همان مي‏شود که در روايت بشربن شريح آمده است‏که هيچ آيه‏اي اميدبخش‏تر از اين آيه نيست[78].

تذکّر: رأفت رسول‏اکرم‏صلي الله عليه و آله و سلم عقلي است، نه عاطفي و چنان‏که گذشت، مهم‏ترين شرط شفاعتِ مسلمان مجرم آن است که وي مورد نسيان نبي‏مکرّم قرار نگرفته باشد، و نسيان انسان کامل از برخي گنه‏کارها مطابق حکمت است، و نسيان مزبور هم نظير نسيان‏هاي مذموم و ناقص نيست.

ب: امير مؤمنان (عليه‌السلام)

ـ عن علي(عليه‌السلام): «إنّ للجنّة ثمانية أبواب: باب يدخل منه النّبيّون والصّدّيقون وباب يدخل منه الشّهداء والصّالحون وخمسة أبواب يدخل منها شيعتنا ومحبّونا، فلاأزال واقفاً علي الصراط أدعو وأقول: ربّ سلّم شيعتي ومحبّي وأنصاري ومن توالاني في دار الدنيا، فإذا النداء من بُطْنان العرش: قد أجيبت دعوتک وشفّعت في شيعتک… »[79].

ـ عن النبيّ‏صلي الله عليه و آله و سلم قال: «إنّ حلقة باب الجنّة من ياقوتة حمراء علي صفائح

الذهب فإذا دقّت الحلقة علي الصفحة طنّت وقالت: يا عليّ»[80].

اشاره الف: استاد علامه طباطبايي(قدس‌سرّه) در درس حديث در بيان سرّ اين‏که صداي دقّ‏الباب بهشت، «يا علي» است مي‏فرمودند: يکي از آداب ورود مهمان بر ميزبان اين است که دَرِ خانه را بکوبد و صاحب‏خانه را صدا کند و از او اجازه ورود بگيرد. صداي کوبه درِ بهشت: «يا علي» به مثابه صداي مهمان است. گويا مهمان مي‏گويد: «يا علي». معلوم مي‏شود ميزبان و صاحب خانه، يعني صاحب بهشت حضرت علي(عليه‌السلام) است؛ يعني محور اصلي ورود به بهشت ولايت است و محروم از ولايت از بهشت محروم است.

ب: اثبات شفاعت براي شيعه منافاتي با ثبوت آن براي غير شيعه ندارد، مگر آن که محتواي حديثْ حصر شفاعت براي آنها باشد، که در اين‏حال مي‏توان تعارض را به تعدد مراتب تشکيکي شفاعت حلّ کرد؛ وقتي هر موحّد مي‏تواند مورد شفاعت واقع شود، مسلمان غير شيعه نيز مي‏تواند مشمول برخي از مراتب ضعيف آن قرار گيرد.

ج: محمّد و علي(عليهما‌السلام)

1 ـ تفسير الإمام العسکري: «… تقول الجنان: يا محمّد ويا عليّ! إنّ الله أمرنا بطاعتکما وأن تأذنا في الدخول إلينا من تدخلانه فامْلانا بشيعتکما، مرحباً بهم وأهلاً وسهلاً وتقول النيران: يا محمّد وعليّ! إنّ الله تعالي أمرنا بطاعتکما وأن تحرق بنا من تأمراننا بحرقه بنا فامْلانا بأعدائکما».[81]

عن أبي‏الحسن(عليه‌السلام): «إذا کانت لک حاجة إلي الله فقل: «اللّهمّ إنّي أسألک بحقّ محمّد وعليّ فإنّ لهما عندک شأناً من الشأن وقدراً من القدر،

فبحقّ ذلک الشأن وذلک القدر أن تصلّي علي محمّد وآل‏محمّد وأن تفعل بي کذا وکذا» فإنّه إذا کان يوم القيامة لم‏يبق ملک مقرّب ولانبيّ مرسل ولامؤمن ممتحن إلاّ وهو يحتاج إليهما في ذلک اليوم»[82].

3 ـ عن الباقر(عليه‌السلام) في قوله: (وتري کلّ أُمّة جاثية)[83] قال: «ذاک النبيّ‏صلي الله عليه و آله و سلم وعليّ، يقوم علي کوم قد علا علي الخلائق، فيشفع ثمّ يقول: يا عليّ اشفع، فيشفع الرجل في القبيلة ويشفع الرجل لأهل‏البيت ويشفع الرجل للرجلين علي قدر عمله، فذلک المقام المحمود»[84].

اشاره الف: مقصود از پر کردن بهشت، آن است که هر که را اراده کرديد وارد سازيد، وگرنه در قرآن کريم پر شدن، تنها درباره جهنم که مظهر غضب الهي است و محدودتر از رحمت است مطرح شده، و پر شدن بهشت اصلاً طرح نشد است. و راز اين مطلب گذشته از قِلّت انسان‏هاي شايسته بهشت، وسعت دامنه رحمت الهي است. ازاين‏رو پر شدن بهشت آسان نيست.

ب: ظاهر احاديث مزبور آن است که در برخي موارد، شفاعت هر کدام از حضرت رسول‏صلي الله عليه و آله و سلم و حضرت علي(عليه‌السلام) کافي است، ولي در بعض موارد استشفاع به اجتماع آن دو ذات نوراني شرط است و اين‏گونه اشتراط و دخالت به لحاظ نشئه کثرت که هر کدام مظهري خاص از مظاهر کلّي خداي سبحانند قابل توجيه است.

د: همه امامان معصوم(عليهم‌السلام)

ـ عن أبي‏عبدالله وأبي‏جعفر(عليهما‌السلام): «والله لنشفعنّ في المذنبين من شيعتنا حتي

تقول أعداوُنا إذا رأوا ذلک: (فما لنا من شافعين ولاصديق حميم  فلو أنّ لنا کرّة فنکون من المؤمنين… ).[85]

ـ عن رسول الله ‏صلي الله عليه و آله و سلم: «إذا کان يوم القيامة ولّينا حساب شيعتنا فمن کانت مظلمته فيمابينه وبين الله‏عزّوجلّ حکمنا فيها فأجابنا ومن کانت مظلمته بينه وفيما بين النّاس استوهبناها فوهبت لنا ومن کانت مظلمته فيمابينه وبيننا کنّا أحقّ من عفا وصفح».[86]

ـ عن معاوية بن وهب قال: سألت أباعبدالله(عليه‌السلام) عن قول الله تبارک وتعالي: (لايتکلّمون إلاّ من أذن له الرّحمن وقال صواباً)[87]قال: «نحن والله المأذون لهم في ذلک اليوم والقائلون صواباً». قلت: جعلت فداک وما تقولون؟ قال: «نمجّد ربّنا ونصلّي علي نبيّنا ونشفع لشيعتنا فلايردّنا ربّنا».[88]

ـمحاسن البرقي بهذا الإسناد قال: قلت لأبي‏عبدالله(عليه‌السلام): قوله: (من ذاالّذي يشفع عنده إلاّ بإذنه يعلم ما بين أيديهم[89] قال: «نحن أُولئک الشافعون».[90]

ـ عن أبي‏عبدالله(عليه‌السلام) في قول الله: (فما لنا من شافعين ولاصديق حميم)[91]قال: «الشافعون الأئمة والصديق من المؤمنين»[92].

ـ عن أبي‏هريرة: قال النبي‏صلي الله عليه و آله و سلم: «الشفعاء خمسة: القرآن والرحم والأمانة ونبيّکم وأهل‏بيت نبيّکم».[93]

ـ عن أبي‏عبدالله(عليه‌السلام): (وبشّر الذين امنوا أنّ لهم قدم صدق عند ربّهم)[94] قال: «ولاية أميرالمؤمنين(عليه‌السلام)» ويقال: (أنّ لهم قدم صدق). قال: «شفاعة النّبي، (والّذي جاء بالصدق)[[95]شفاعة عليّ(عليه‌السلام) (أُولئک هم الصّدّيقون)[96]شفاعة الأئمة(عليهم‌السلام)».[97]

ـعن الصادق(عليه‌السلام): «وهذا يوم الموت فإنّ الشفاعة والفداء لايغني فيه (عنه خ‏ل) فأمّا في يوم القيامة فإنّا وأهلنا نجزي عن شيعتنا کلّ جزاء ليکوننّ علي الأعراف بين الجنّة محمّد وعلي و فاطمة والحسن والحسين(عليهم‌السلام) والطّيّبون من آلهم، فنري بعض شيعتنا في تلک العرصات فمن کان منهم مقصّراً في بعض شدائدها فنبعث عليهم خيار شيعتنا کسلمان والمقداد وأبي‏ذرّ و عمّار ونظرائهم في العصر الذي يليهم وفي کلّ عصر إلي يوم القيامة فينقضّون عليهم کالبزاة والصقور ويتناولونهم کما يتناول البزاةوالصقور صيدها فيزفّونهم إلي الجنّة زفّاً وأنا لنبعث علي آخرين (من خ‏ل) محبّينا من خيار شيعتنا کالحمام فيلتقطونهم من العرصات کما يلتقط الطير الحبّ وينقلونهم إلي الجنان بحضرتنا، وسيؤتي بالواحد من مقصّري شيعتنا في أعماله بعد أن صان (قدحاز خ‏ل) الولاية و التقيّة وحقوق إخوانه ويوقف بإزائه مابين مائةوأکثر من ذلک إلي

مائةألف من النصّاب، فيقال له: هؤلاء فداوُک من النّار… »[98].

ـ عن أبي‏عبدالله(عليه‌السلام) قال: «إذا کان يوم القيامة وکّلنا الله بحساب شيعتنا فما کان لله سألنا الله أن يهبه لنا فهو لهم وما کان لادميّين سألنا الله أن يعوّضهم بدله فهو لهم وما کان لنا فهو لهم، ثمّ قرأ: (إنّ إلينا إيابهم  ثمّ إنّ علينا حسابهم)[99].

ـ عن محمّدبن جعفربن محمّد عن أبيه عن جدّه(عليهم‌السلام) في آية (إنّ إلينا إيابهم… )[100] قال: «إذا کان يوم القيامة وکّلنا الله بحساب شيعتنا فما کان لله سألناه أن يهبه لنا فهو لهم وما کان لمخالفيهم فهو لهم وما کان لنا فهو لهم» ثمّ قال: «هم معنا حيث کنّا”[101].

اشاره الف: رسيدگي به حساب بندگان از افعال الهي است که خارج از ذات خداي سبحان صورت مي‏پذيرد. ازاين‏رو موجودهاي کامل امکاني مي‏توانند مظهر چنين نامي باشند.

ب: انسان‏هاي کامل، مانند اهل بيت عصمت(عليهم‌السلام) همانند ملائکه، همه کارهاي آنان مسبوق به اذن الهي است: (لايسبقونه بالقول وهم بأمره يعملون)[102].

ج: استيهاب حقّ خدا يا حقّ خلق مسبوق به اذن خدا و همراه با اجابت است.

د: حقوق متقابل دوستانِ ولايت‏مدار با ترميم و تدارک بخشوده مي‏شود.

ه: هبه حقوق مخالفين بدون ارضاي آنان نخواهد بود. البته روايات طينت مطلبي دارد که طرح آن خارج از قلمرو بحث کنوني است؛ چنان‏که تحليل آن نيازمند به تدبّر تام است.

و: مقصود از معيّت شيعه با ائمّه اطهار(عليهم‌السلام) به معيّت اِشرافي و اشراقي آن ذوات مقدس باز مي‏گردد، نه معيّت همساني و همتايي دو شي‏ء متّحد الرّتبه.

ه: حضرت فاطمهٍّ

ـ عن محمّدبن مسلم قال: سمعت أباجعفر(عليه‌السلام) يقول: «لِفاطمة وقفة علي باب جهنّم فإذا کان يوم القيامة کتب بين عيني کلّ رجل مؤمن أو کافر، فيؤمر بمحبّ قد کثرت ذنوبه إلي النّار فتقرء بين عينيه محبّاً (محبّنا) فتقول: إلهي وسيّدي سمّيتني فاطمة وفطمت بي من تولاّني وتولّي ذريّتي من النّار ووعدک الحقّ وأنت لاتخلف الميعاد، فيقول الله‏عزّوجلّ: صدقت يا فاطمة إنّي سمّيتک فاطمة و فطمت بک من أحبّک وتولاّک وأحبّ ذرّيّتک وتولاّهم من النّار، ووعدي الحقّ وأنا لاأخلف الميعاد، وإنّما أمرت بعبدي هذا إلي النّار لتشفعي فيه فأشفّعک ليتبيّن لملائکتي وأنبيائي ورسلي وأهل الموقف موقفک منّي ومکانتک عندي فمن قرأت بين عينيه مؤمناً فجذبت بيده وأدخلته الجنّة».[103]

ـ عن النبيّ‏صلي الله عليه و آله و سلم قال: «کأنّي أنظر إلي ابنتي فاطمة وقدأقبلت يوم القيامة علي نجيب من نور، عن يمينها سبعون‏ألف ملک وعن يسارها سبعون‏ألف ملک وخلفها سبعون‏ألف ملک، تقود مؤمنات أُمّتي إلي الجنّة، فأيّما امرأةصلّت في اليوم والليلة خمس صلوات وصامت شهر رمضان وحجّت بيت الله الحرام وزکّت مالها وأطاعت زوجها ووالت عليّاً بعدي دخلت الجنّة بشفاعة ابنتي فاطمة».[104]

عن الصادق(عليه‌السلام) قال: «قال جابر لأبي‏جعفر(عليه‌السلام): جعلت فداک يابن رسول الله! حدّثني بحديث في فضل جدّتک فاطمة إذا أنا حدّثت به الشيعة فرحوا بذلک. قال أبوجعفر(عليه‌السلام): حدّثني أبي عن جدّي عن رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم قال: إذا کان يوم القيامة… ينادي المنادي وهو جبرئيل(عليه‌السلام): أين فاطمةبنت محمّد؟… فيقول الله: يا بنت حبيبي ارجعي فانظري من کان في قلبه حبّ لک أو لأحد من ذرّيّتک خذي بيده فأدخليه الجنّة. قال أبوجعفر(عليه‌السلام): والله يا جابر إنّها ذلک اليوم لتلتقط شيعتها ومحبّيها کما يلتقط الطير الحبّ الجيّد من الحبّ الردي… ».[105]

عن ابن‏عبّاس قال: سمعت أميرالمؤمنين(عليه‌السلام) يقول: «دخل رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم ذات يوم علي فاطمة وهي حزينة، فقال لها: ما حزنک يا بنيّة؟ قالت: يا أبة ذکرت المحشر…، فقال: يا بنيّة إنّه ليوم عظيم ولکن قد أخبرني جبرئيل عن الله عزّوجلّ أنّه قال:… ثمّ يقول جبرئيل: يا فاطمة سلي حاجتک، فتقولين يا ربّ شيعتي، فيقول الله قد غفرت لهم، فتقولين يا ربّ شيعة ولدي، فيقول الله: قد غفرت لهم، فتقولين: يا ربّ شيعة شيعتي، فيقول الله: انطلقي فمن اعتصم بک فهو معک في الجنّة فعند ذلک تودّ الخلائق أنّهم کانوا فاطميّين فتسيرين ومعک شيعتک و شيعة ولدک وشيعة أميرالمؤمنين آمنة روعاتهم مستورة عوراتهم، قدذهبت عنهم الشدائد وسهلت لهم الموارد، يخاف النّاس وهم لايخافون ويظمأ النّاس وهم لايظمؤون… »[106].

اشاره الف: همان‏طور که نبوّت و رسالت مقول به تشکيک است ولايت نيز داراي مراتب تشکيکي است و اختصاصي به مرد ندارد؛ زيرا سمت‏هاي اجرايي جامعه از قبيل جنگ، صلح و مانند آن، جزو وظايف پيامبران است که مرد هستند و اما مقام شامخ عصمت، ولايت و نظاير آن نه مشروط به ذکورت است و نه ممنوع به اُنوثت.

ب: حضرت فاطمهٍّ از مقام منيع ولايت الهي برخوردار است که چنين مقامي مصحّح همسر و کفو بودن آن حضرت با اميرالمؤمنين(عليه‌السلام) است.

ج: شفاعت آن حضرت مخصوص بانوان نيست، گرچه برخي از نصوص متعرض خصوص بانوان است و درجات شفاعت آن حضرت به درجات تولّي مشفوع له و مراتب تبرّي اوست.

د: تولّي اولياي الهي و تبرّي از دشمنان آنان به مقدار معرفت وابسته است. سرانجام شفاعت آن حضرتٍّ در مدار ولايت دوستان خدا و عدم شفاعت آن حضرت ،از منحرفان از ولايت است.

ه: اگر دليل ديگري دلالت بر شفاعت آن حضرت نسبت به منکران ولايت داشت قابلِ جمع با نصوص ديگر است؛ زيرا مفاد هيچ‏کدام حصر حقيقي ولايت در مدار قائلان به تولّي و تبرّي مخصوص مکتب تشيع، نيست، گر چه شفاعت خاص که داراي درجه مخصوص است شامل غير شيعه نمي‏شود.

و: همه انبيا و اوصيا(عليهم‌السلام)

ـ عن رسول‏الله‏صلي الله عليه و آله و سلم: «لکلّ نبيّ شفاعة… »[107].

ـ عن النبيّ‏صلي الله عليه و آله و سلم: «…والشفاعة للأنبياء والأوصياء… »[108].

ـ عن رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم: «ثلاثة يشفعون إلي الله‏عزّوجلّ فيشفّعون الأنبياء… »[109].

اشاره الف: شفاعت انبيا مخصوص امّت‏هاي خود نيست، بلکه هر پيامبري به اذن خدا مي‏تواند از هر مؤمني که به رسالت وي معتقد بود شفاعت کند، هرچند آن مشفوعٌ له جزو امّت آن پيامبر نباشد.

ب: شفاعت مقامي است که در محور ولايت مي‏گردد؛ هرکس ولي خدا بود به اذن او حقّ شفاعت دارد.

ج: همه تمام انبيا و اوصيا از ولايت الهي سهمي دارند و ازاين‏رو از حقّ شفاعت برخوردارند.

د: عدد خاصي که در حديث مزبور آمده مفهوم ندارد؛ زيرا در مطاوي بحث روشن شد که حقّ شفاعت براي بسياري از مؤمنان راستين ثابت است، گرچه درجات آن متفاوت است؛ چنان‏که طبق نصوص آينده، مقام شفاعت براي غير سه گروه مزبور نيز ثابت است.

ز: فرشتگان

ـ عن النبي‏صلي الله عليه و آله و سلم: «…والشفاعة للأنبياء والأوصياء والمؤمنين والملائکة… ».[110]

اشاره الف: گاهي شفاعت شفيع مسبوق به استشفاع شفاعت شونده است، نظير آنچه در برخي احاديث گذشته مطرح شد که تبه‏کاران از انبيا(عليهم‌السلام) درخواست شفاعت مي‏کنند و سرانجام حضرت ختمي مرتبت‏صلي الله عليه و آله و سلم به مرحله کمال آن اقدام مي‏فرمايد، و زماني مسبوق به آن نيست؛ مانند شفاعت فرشتگان؛ زيرا بسياري از مردمِ صالح گفتماني با ملائکه ندارند، چه رسد به افراد طالح و گنه‏کار. البته ممکن است تحت عنوان دعا و درخواست عمومي مساعدت، از آن ذوات نوراني استشفاع شود.

ب: ملائکه کِرامي که عهده‏دار تدوين همه اعمال جانحي و جارحي انسانند به همه خصوصيات اعمالي که ضبط کرده‏اند واقفند.

ج: حضور آنان در صحنه شفاعت بسيار آگاهانه است و غفلت يا شهوت و غضبي که انگيزه گناه شد کاملاً براي آنان مشهود است و چون همه اقوال و افعال آنها مسبوق به اراده و امضاي الهي است[111]حتماً شفاعت آگاهانه آنان مقبول خواهد بود.

د: مناسب است انسان هوشمند هماره به ياد آن ذوات نوراني مانند ياد نوراني انبيا و اولياي الهي باشد تا بيش از پيش مشمول دعاي خير و شفاعت آنان گردد.

ح: قرآن

ـ عن النبيّ‏صلي الله عليه و آله و سلم: «الشفعاء خمسة: القرآن والرحم والأمانة… ».[112]

ـ عن سعد الخفّاف عن أبي‏جعفر(عليه‌السلام) قال: «يا سعد! تعلّموا القرآن فإنّ القرآن يأتي يوم القيامة في أحسن صورة نظر إليها الخلق إلي أن قال حتّي ينتهي إلي ربّ العزّة فيناديه تبارک‏وتعالي: يا حجّتي في الأرض وکلامي الصادق الناطق ارفع رأسک وسل تعط واشفع تشفّع، کيف رأيت عبادي؟ فيقول: يا ربّ منهم من صانني وحافظ عليّ ولم يضيّع شيئاً ومنهم من ضيّعني واستخفّ بحقّي و کذب بي وأنا حجّتک علي جميع خلقک، فيقول الله‏عزّوجلّ: وعزّتي وجلالي وارتفاع مکاني لأثيبنّ عليک اليوم أحسن الثواب ولأعاقبنّ عليک اليوم أليم العقاب إلي أن قال فيأتي الرجل من شيعتنا فيقول: ما تعرفني أنا القرآن الذي أسهرت ليلک وأنصبت عيشک. فينطلق به إلي ربّ العزّة فيقول: يا ربّ! عبدک قد کان نصباً بي، مواظباً عليّ، يعادي بسببي ويحبّ فيّ ويبغض. فيقول الله‏عزّوجلّ: ادخلوا عبدي جنّتي واکسوه حلّة من حلل الجنّة وتوّجوه بتاج. فإذا فعل ذلک به عرض علي القرآن فيقال له: هل رضيت بما صنع بوليّک؟ فيقول: يا ربّ إنّي استقلّ هذا له فزده مزيد الخير کلّه. فيقول: و عزّتي وجلالي وعلوّي وارتفاع مکاني لأنحلنّ له اليوم خمسة أشياء مع المزيد له ولمن کان بمنزلته؛ ألا إنّهم شباب لايهرمون وأصحّاء لايسقمون وأغنياء لايفتقرون وفرحون لايحزنون وأحياء لايموتون» ثمّ تلا هذه الاية (لايذوقون فيها الموت إلاّ الموتة الاُولي)[113].

قال: قلت: جعلت فداک يا أباجعفر! وهل يتکلّم القرآن؟ فتبسّم ثمّ قال: «رحم الله الضّعفاء من شيعتنا إنّهم أهل تسليم» ثمّ قال: «نعم يا سعد! والصلاة تتکلّم ولها صورة وخلق تأمر وتنهي».

قال سعد: فتغيّر لذلک لوني وقلت: هذا شي‏ء لاأستطيع أنا أتکلّم به في النّاس. فقال أبوجعفر: «وهل النّاس إلاّ شيعتنا فمن لم‏يعرف الصلاة فقدأنکر حقّنا». ثمّ قال: «يا سعد! أسمعک کلام القرآن؟» قال سعد: فقلت: بلي صلّي‏الله‏عليک. فقال: (إنّ الصّلاة تنهي عن الفحشاء والمنکر ولذکر الله أکبر)[114]فالنهي کلام والفحشاء والمنکر رجال ونحن ذکر الله ونحن أکبر»[115].

ـ عن الصادق(عليه‌السلام): «يدعي ابن‏آدم المؤمن للحساب فيتقدّم القرآن أمامه في أحسن صورة فيقول: يا ربّ أنا القرآن وهذا عبدک المؤمن قد کان يتعب نفسه بتلاوتي ويطيل ليله بترتيلي وتفيض عيناه إذا تهجّد فأرضه کما أرضاني». قال: «فيقول العزيز الجبّار: عبدي! ابسط يمينک. فيملأها من رضوان الله، ويملأ شماله من رحمة الله. ثمّ يقال: هذه الجنّة مباحة لک فاقرأ واصعد فإذا قرأ آية صعد درجة»[116].

ـ عن رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم: «لايعذّب الله قلباً وعي القرآن»[117].

ـ عن رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم: «إنّ هذا القرآن مأدبة الله فتعلّموا مأدبته ما استطعتم. إنّ هذا القرآن حبل الله وهو النّور البيّن (المبين) والشفاء النافع، عصمة لمن تمسّک به ونجاة لمن تبعه… »[118].

ـ عن رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم: «من قرأ القرآن حتّي يستظهره ويحفظه أدخله الله الجنّة وشفّعه في عشرة من أهل بيته کلّهم قد وجبت لهم النّار»[119].

ـ عن الصادق(عليه‌السلام): «إذا جمع الله‏عزّوجلّ الأوّلين والاخرين إذا هم بشخص قد أقبل لم‏يُر قطّ أحسن صورة منه فإذا نظر إليه المؤمنون وهو القرآن قالوا: هذا منّا، هذا أحسن شي‏ء رأينا، فإذا انتهي إليهم جازهم إلي أن قال حتّي يقف عن يمين العرش، فيقول الجبّارعزّوجلّ: وعزّتي وجلالي وارتفاع مکاني لأکرمنّ اليوم من أکرمک ولأهيننّ من أهانک»[120].

عن أبي‏عبدالله عن آبائه(عليهم‌السلام): «قال رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم في حديث: إذا التبست عليکم الفتن کقطع اللّيل المظلم فعليکم بالقرآن فإنّه شافع مشفّع وماحل مصدّق ومن جعله أمامه قاده إلي الجنّة ومن جعله خلفه ساقه إلي النّار… »[121].

عن أبي‏عبدالله(عليه‌السلام): «من قرأ القرآن وهو شابٌ مؤمن اختلط القرآن بلحمه ودمه وجعله الله مع السفرة الکرام البررة وکان القرآن حجيزاً عنه يوم القيامة، يقول: يا ربّ إنّ کلّ عامل قد أصاب أجر عمله غير عاملي، فبلّغ به أکرم عطائک، قال: فيکسوه الله العزيز الجبّار حلّتين من حلل الجنّة ويوضع علي رأسه تاج الکرامة، ثمّ يقال له: هل أرضيناک فيه؟ فيقول القرآن: يا ربّ قد کنت أرغب له فيما هو أفضل من هذا. فيعطي الأمن بيمينه والخلد بيساره ثمّ يدخل الجنّة فيقال له: اقرأ (آية) فاصعد درجة. ثمّ يقال له: هل بلغنا به وأرضيناک؟ فيقول: نعم، قال: «ومن قرأه کثيراً وتعاهده بمشقّة من شدّة حفظه أعطاه الله‏عزّوجلّ أجر هذا مرّتين»[122].

عن أبي‏عبدالله(عليه‌السلام) قال: «قال رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم: تعلّموا القرآن فإنّه يأتي يوم القيامة صاحبه في صورة شابّ جميل شاحب اللون فيقول له: أنا القرآن الذي کنت أسهرت ليلک وأظمأت هواجرک وأجففت ريقک وأسبلت دمعتک إلي أن قال فابشر. فيؤتي بتاج فيوضع علي رأسه ويعطي الأمان بيمينه والخلد في الجنان بيساره ويکسي حلّتين، ثمّ يقال له: إقرأ وارقأ. فکلّما قرأ آية صعد درجة

و يکسي أبواه حلّتين إن کانا مؤمنين،ثمّ يقال لهما: هذا لما علّمتماه القرآن»[123].

ـ عن أبي‏عبدالله(عليه‌السلام): «القراء ثلاثة: قاري‏ء قرء القرآن ليستدرّ به الملوک ويستطيل به علي النّاس فذاک من أهل النّار، وقاري‏ء قرأ القرآن فحفظ حروفه وضيّع حدوده فذاک من أهل النّار، و قاري‏ء قرأ القرآن فاستتر به تحت برنسه فهو يعمل بمحکمه ويؤمن بمتشابهه ويقيم فرائضه ويحلّ حلاله ويحرّم حرامه فهذا ممّن ينقذه الله من مضلاّت الفتن وهو من أهل الجنّة ويشفع فيمن يشاء»[124].

ـ عن رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم: «من تعلّم القرآن فلم يعمل به وآثر عليه حبّ الدنيا وزينتها استوجب سخط الله… ومن تعلّم القرآن وتواضع في العلم وعلّم عباد الله وهو يريد ما عند الله لم يکن في الجنّة أعظم ثواباً منه ولاأعظم منزلة منه ولم يکن في الجنّة منزل ولادرجة رفيعة ولانفيسة إلاّ وکان له فيها أوفر النصيب وأشرف المنازل»[125].

ـ عن محمدبن بشير عن علي‏بن الحسين(عليهما‌السلام)،وقد روي هذا الحديث عن بي‏عبدالله(عليه‌السلام)، قال: «من استمع حرفاً من کتاب الله من غير قراءة کتب الله له حسنة ومحا عنه سيّئة ورفع له درجة ومن قرأ نظراً من غير صلاة کتب الله له بکلّ حرف حسنة ومحا عنه سيئة ورفع له درجة ومن تعلّم منه حرفاً ظاهراً کتب الله له عشر حسنات ومحا عنه عشر سيّئات ورفع له عشر درجات. قال: لا أقول: بکلّ آية، ولکن بکلّ حرف باء أو تاء أو شبههما. قال: ومن قرأ حرفاً وهو جالس في صلاة کتب الله له به خمسين حسنة ومحا عنه خمسين سيّئة ورفع له خمسين درجة ومن قرأ حرفاً وهو قائم في صلاته کتب الله له مائة حسن ومحا عنه مائة سيّئة ورفع له مائة درجة ومن ختمه کانت له دعوة مستجابة مؤخّرة أو معجّلة قال: قلت: جعلت فداک ختمه کلّه؟ قال: ختمه کلّه»[126].

ـ عن الصادق(عليه‌السلام): «عليکم بتلاوة القرآن فإنّ درجات الجنّة علي عدد ايات القران فإذا کان يوم القيامة يقال لقاري‏ء القرآن: إقرأ وارق، فکلّما قرأ آية يرقي درجة»[127].

ـ عن يعقوب الأحمر قال: قلت لأبي‏عبدالله(عليه‌السلام): جعلت فداک إنّي کنت قرأت القرآن فتفلت منّي فادع الله‏عزّوجلّ أن يعلّمنيه. قال: فکأنّه فزع لذلک فقال: «علّمک الله هو وإيّانا جميعاً وقال: و نحن نحو من عشرة. ثمّ قال: السورة تکون مع الرجل قد قرأها ثمّ ترکها فتأتيه يوم القيامة في أحسن صورة وتسلّم عليه فيقول: من أنت؟ فتقول: أنا سورة کذا وکذا فلو أنّک تمسّکت بي وأخذت بي لأنزلتک هذه الدرجة. فعليکم بالقرآن»[128].

ـ عن علي‏بن مغيرة عن أبي‏الحسن(عليه‌السلام) قال: قلت له: إنّ أبي‏سأل جدّک عن ختم القرآن في کلّ ليلة؟ فقال له جدّک: «في کلّ ليلة»؟ فقال له: في شهر رمضان. فقال له جدّک: «في شهر رمضان»؟ فقال له أبي: نعم ما استطعت. فکان أبي يختمه أربعين ختمة في شهر رمضان ثمّ ختمته بعد أبي فربّما زدت وربّما نقصت علي قدر فراغي وشغلي ونشاطي وکسلي فإذا کان في يوم الفطر جعلت لرسول‏الله‏صلي الله عليه و آله و سلم ختمة، ولعلي(عليه‌السلام) أخري، ولفاطمةٍّ أخري ثمّ للأئمة(عليهم‌السلام) حتّي انتهيت إليک فصيّرت لک واحدة منذ صرت في هذه الحال فأيّ شي‏ء لي بذلک؟ قال: «لک بذلک أن تکون معهم يوم القيامة». قلت: الله أکبر فلي بذلک؟ قال: «نعم» ثلاث مرات[129].

اشاره الف: آنچه در شفاعت معتبر است اين است که شفيع، موجود عيني و اهل علم و اطلاع باشد و بدون اذن خدا کار نکند و طبق درجه وجودي مشفوع له و برابر شأن او اقدام کند و ساير اموري که در طي مسائل گذشته روشن شد. نيز اگر لازم باشد که شفيع وجود مثالي داشته باشد، بتواند متمثّل گردد. نيز بايد شفاعت او مورد پذيرش خداوند قرار گيرد، که اين معنا يعني قبول شفاعت، لازم حق و صدق بودن آن از يک سو و مأذون بودن آن از سوي ديگر است. اوصاف ياد شده در کمال وضوح براي قرآن کريم ثابت است.

ب: احاديث مزبور برخي براي اثبات شفاعت قرآن است، بعضي براي تمثّل آن و برخي براي فضيلت قراءت آن. البته آنچه راجع به قراءت قرآن در قيامت و رُقي قاري مطرح شده ناظر به تمثّل عمل قاري در دنياست و گرنه در معاد مجالي براي انجام دادن عمل صالح نيست.

ج: قرآن حقيقتي دارد که نه تنها خود شفيع است بلکه خواننده خود را نيز به مقام شفاعت نايل مي‏کند تا او هم بتواند به اذن خداوند شفيع ديگران گردد. سرّ آن اين است که هرجا حقيقت قرآن حضور داشت، شفاعت هم آن‏جا حاضر است و اگر قلب کسي قرآني شد، مقام شفاعت نيز در صحابت اوست؛ زيرا چنين مقامي که قرآن مدار و وحي محور است هرجا قرآن باشد با او خواهد بود. البته عمده، قلب قرآني داشتن است.

ط : عالمان و شهيدان

عن رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم: ثلاثة يشفعون إلي الله‏عزّوجلّ فيشفّعون: الأنبياء ثمّ العلماء ثمّ الشهداء»[130].

اشاره الف: مقصود از شهدا، اصطلاح حديثي و فقهي آن است؛ يعني کشتگان در ميدان جنگ، نه اصطلاح قرآني آن که ناظر به شهادت و گواهي بر اعمال است. در قرآن کريم از شهداي معرکه تعبير به «مقتول في سبيل الله» شده است: (ولاتقولوا لمن يقتل في سبيل الله… )[131].

ب: حصر در اين روايت حصر اضافي است، نه حقيقي. در نتيجه اگر روايتي ديگر گروه چهارمي را بر سه گروه مذکور در اين روايت افزود تعارضي پيش نمي‏آيد.

ج: مقصود از علما که رتبه شهيدان بعد از آنان قرار گرفته است، کساني هستند که همسان شهدا دين را ياري کرده، با قلم و بيان خود شهيد مي‏پرورند و روح فداکاري و ايثار را در پيکر جامعه تزريق مي‏کنند؛ عالماني که در قيامت وزن مداد آنان از خون شهيدان وزين‏تر باشد، و چون واحد سنجش در آن روز «حقّ» است: (والوزن يومئذٍ الحقّ)[132]، معلوم مي‏شود سهم مُرکّبِ عالمِ واقعي از حقّ بودن بيش از سهم خون شهيد از آن است.

ي : حافظان قرآن و عاملان به آن

عن رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم: «من قرأ القرآن حتّي يستظهره ويحفظه أدخله الله الجنّة وشفّعه في عشرة من أهل‏بيته کلّهم قد وجبت لهم النّار»[133].

عن أبي‏عبدالله(عليه‌السلام): «…وقاري‏ء قرأ القرآن فاستتر به تحت برنسه فهو

يعمل بمحکمه ويؤمن بمتشابه ويقيم فرائضه ويحلّ حلاله ويحرّم حرامه فهذا ممّن ينقذه الله من مضلاّت الفتن وهو من أهل الجنّة ويشفع فيمن يشاء»[134].

اشاره الف: همان‏طور که قبلاً بازگو شد، حقيقت قرآن که صاحب مقام شامخ شفاعت است قرآن پژوهان را که از نظر علم و عمل در خدمت قرآن کريمند به مرتبه شفاعت نايل مي‏کند. پس صرف قراءت قرآن کافي نيست.

ب: قلمرو شفاعت قرآن پژوه به مقدار حشر قرآني اوست و اختلاف احاديث مزبور ناظر به تفاوت مرتبه قرآن پژوهان است.

ج: چون حقيقت قرآن جداي از حقيقت عترت(عليهم‌السلام) نيست هرگز نمي‏توان از احاديث شفاعت قرآن و رواياتِ تمثّل آن چنين استظهار کرد که قرآن به تنهايي قاري، حافظ و ناشر خود را به مقام شفاعت نايل مي‏کند؛ زيرا در احاديث مزبور، عمل به آن شرط شده است و بهترين راه عمل به قرآن اعتماد به حديث نوراني ثقلين و اعتصام به هر دو حبل است.

ک: محبّ فاطمه

–عن الصادق(عليه‌السلام) قال: «قال جابر لأبي‏جعفر(عليه‌السلام): جعلت فداک يابن رسول الله! حدثني بحديث في فضل جدّتک فاطمة إذا أنا حدّثت به الشيعة فرحوا بذلک؟ قال أبوجعفر(عليه‌السلام): … فإذا صار شيعتها معها عند باب الجنّة يلقي الله في قلوبهم أن يلتفتوا، فإذا التفتوا يقول الله: يا أحبّائي ما التفاتکم وقد شفّعت فيکم فاطمة بنت حبيبي؟ فيقولون: يا ربّ أحببنا أن يعرف قدرنا في مثل هذا اليوم. فيقول الله: يا أحبّائي ارجعوا وانظروا من أحبّکم لحبّ فاطمة، انظروا من أطعمکم لحبّ فاطمة، انظروا من کساکم لحبّ فاطمة، انظروا من سقاکم شربة في حبّ فاطمة، انظروا من ردّ عنکم غيبة في حبّ فاطمة فخذوا بيده وأدخلوه الجنّة… »[135].

اشاره الف: همان‏طور که حقيقت قرآن سبب شفاعت است، و ازاين‏رو هرکس داراي قلب قرآني بود در حدّ خود از مقام شفاعت برخوردار است، حقيقت ولايتِ نَبَوي، عَلَوي، فاطمي، حسني و حسيني و… نيز مايه شفاعت است. ازاين‏رو هر کسي که داراي دل وَلَوي بود در مرتبه خود از مقام شفاعت بهره‏مند است.

همان‏طور که درباره شفاعت قرآن بازگو شد که صرف قرآن بدون عترت چنين کاري را نمي‏کند در اين‏جا نيز گفته مي‏شود که صرف ولايت بدون قرآن چنين مقامي را فاقد است؛ هيچ‏کدام از دو ثَقَل بدون ديگري نه خود شافعند و نه پيروان خود را به مقام شفاعت نايل مي‏کنند.

ل: علويان و ذرّيّه پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم

ـ عن الصادق(عليه‌السلام) قال: «إذا کان يوم القيامة جمع الله الأوّلين والاخرين في صعيد واحد فتغشاهم ظلمة شديدة فيضجّون إلي ربّهم ويقولون: يا ربّ اکشف عنّا هذه الظلمة قال: فيقبل قوم يمشي النّور بين أيديهم قد أضاء أرض القيامة فيقول أهل الجمع: هؤلاء أنبياء الله. فيجيئهم النداء من عند الله: ما هؤلاء بأنبياء. فيقول أهل الجمع: فهؤلاء ملائکة… فيجيئهم النّداء: يا أهل الجمع: سلوهم من أنتم؟ فيقول الجمع: من أنتم؟ فيقولون: نحن العلويّون، نحن ذرّيّة محمّد رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم نحن أولاد عليّ وليّ الله، نحن المخصوصون بکرامة الله، نحن الامنون المطمئنّون. فيجيئهم النداء من عند الله‏عزّوجلّ: اشفعوا في محبّيکم وأهل مودّتکم وشيعتکم. فيشفعون فيشفّعون»[136].

اشاره: چون حقِّ شفاعت کردن، کمال وجودي است که از تقرّب الهي حاصل مي‏شود و تقرّب به خداي سبحان درجاتي دارد، قدرت بر شفاعت مراتبي دارد که مي‏توان آنها را طبق روايات مأثور از اهل‏بيت(عليهم‌السلام) اثبات کرد. هر دليل معتبري که شفاعت را براي کسي يا چيزي ثابت کرد تا مفاد آن منافي امکان و نيز مباين با خطوط کلي قرآن و سنّت معصومين(عليهم‌السلام) نباشد کاملاً قابل پذيرش است، هرچند درجات آن همسان نيست.

بنابراين، رواياتي که راجع به حقِّ شفاعتِ عالمانِ ديني، شهيدان، حاميانِ ولايت، محسنانِ به عترت و سادات و نظاير آن وارد شده اگر از لحاظ رجال سند از يک سو و از جهت دِرايه از سوي دوم و از لحاظ جهت صدور از سوي سوم و از جهت متن و دلالت از سوي چهارم واجد شرايط حجّيت و اعتبار بود، با در نظرگرفتن موقعيّت مسأله که مطلبي کلامي است نه فقهي مي‏توان در حدّ هر روايتي، پيام آن را به شارع مقدّس اسناد داد. بنابراين، مجالي براي انکار و طرد آن احاديث نخواهد بود و بعد از تبيين حقيقت تشکيک پذير شفاعت، شمول بعضي از مراتب آن هرچند ضعيف، نسبت به سادات عادل و ذرّيّه حضرت فاطمهٍّ که از اوساط ناس محسوب مي‏گردند، محذوري ندارد.

م: توبه

عن النبي‏صلي الله عليه و آله و سلم: «لا شفيع أنجح من التوبة… »[137].

اشاره الف: حقيقت توبه چون رجوع به سوي خداي سبحان است، سير باطني را به همراه دارد و خود تائب مقبول الهي است و چنين انسان مقبولي خود صلاحيت لقاي خدا را دارد، و بدون ارجاع ديگران رجوع مي‏کند. ازاين‏رو تأثير توبه از شفاعت ساير شفيعان بيشتر است.

ب: مقصود از ناجح بودن توبه همان تحول دروني توبه کننده است و گرنه ممکن است جايزه‏اي که توسط برخي از شفيعان بهره مشفوعٌ‏له مي‏شود معادل يا گاهي بيشتر از بهره تائب باشد.

ج: چون تائب همانند مولود تازه است، معناي آن اين است که آيينه جان توبه کننده بر اثر غبارروبي و زنگارگيري شفاف شده است. بعد از آن لازم است که چهره چنين مرآت شفافي به طرف اسماي حسناي الهي متوجّه باشد تا مجلاي آنها قرار گيرد که البته چنين کاري، هم «شايد» و هم «بايد» و گرنه تخليه بدون تحليه و تجليه چندان کارآيي ندارد.

ن: خواصّ شيعيان

ـ عن أبي‏عبدالله(عليه‌السلام): «إنّ المؤمن منکم يوم القيامة ليمرّ به الرجل له المعرفة به في الدنيا وقد أمر به إلي النّار والملک ينطلق به، قال: فيقول له: يا فلان أغثني فقد کنت أصنع إليک المعروف في الدنيا وأسعفک في الحاجة تطلبها منّي فهل عندک اليوم مکافأة؟ فيقول المؤمن للملک الموکّل به: خلّ سبيله، قال: فيسمع الله قول المؤمن فيأمر الملک أن يجيز قول المؤمن فيخلّي سبيله»[138].

ـ عن الصادق(عليه‌السلام): «إنّ المؤمن ليشفع لحميمه إلاّ أن يکون ناصباً، ولو أنّ ناصباً شفع له کلّ نبيّ مرسل وملک مقرّب ما شفّعوا»[139].

ـ عن الصادق(عليه‌السلام): «إنّ الجار يشفع لجاره والحميم لحميمه، ولو أنّ الملائکة المقرّبين والأنبياء المرسلين شفعوا في ناصب ما شفّعوا»[140].

ـ عن الباقر(عليه‌السلام): «يا جابر! لاتستعن بعدوّنا في حاجة ولاتستعطه ولاتسأله شربة ماء، إنّه ليمرّ به المؤمن في النّار فيقول: يا مؤمن ألست فعلت بک کذا وکذا؟ فيستحيي منه فيستنقذه من النّار، فإنّما سمّي المؤمن مؤمناً لأنّه يؤمن علي الله فيؤمن (فيجيز) أمانه»[141].

ـ عن عبيدبن زرارة قال: سئل أبوعبدالله(عليه‌السلام) عن المؤمن: هل له شفاعة؟ قال: «نعم»، فقال له رجل من القوم: هل يحتاج المؤمن إلي شفاعة محمدصلي الله عليه و آله و سلم يومئذٍ؟ قال: «نعم إنّ للمؤمنين خطايا وذنوباً وما من أحد إلاّ يحتاج إلي شفاعة محمّدصلي الله عليه و آله و سلم… »[142].

ـ عن أبي العباس الفضل‏بن عبدالملک عن الصادق(عليه‌السلام) قال: «يا فضل إنّما سمّي المؤمن مؤمناً لأنّه يؤمن علي الله فيجيز الله أمانه ثمّ قال: أمّا سمعت الله يقول في أعدائکم إذا رأوا شفاعة الرجل منکم لصديقه يوم القيامة: (فمالنا من شافعين ولاصديق حميم)»[143].

ـ عن النّبي‏صلي الله عليه و آله و سلم: «… وفي المؤمنين من يشفع مثل ربيعة ومضر وأقلّ المؤمنين شفاعة من يشفع لثلاثين انساناً… »[144].

ـ عن أبي‏عبدالله(عليه‌السلام): «لکلّ مؤمن خمس ساعات يوم القيامة يشفع محبّيکم وأهل مودّتکم وشيعتکم. فيشفعون فيشفّعون فيها».[145]

ـ عن أبان بن تغلب قال: سمعت أباعبدالله(عليه‌السلام) يقول: «إنّ المؤمن ليشفع يوم القيامة لأهل‏بيته فيشفّع فيهم حتّي يبقي خادمه فيقول فيرفع سبّابتيه: يا ربّ! خويدمي کان يقيني الحرّ و البرد. فيشفّع فيه».[146]

ـ عن أبي‏الحسن الأوّل(عليه‌السلام) قال: «کان رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم يقول: لاتستخفّوا بفقراء شيعة عليّ وعترته من بعده فإنّ الرجل‏منهم ليشفع لمثل ربيعة ومضر»[147].

ـ عن أبي‏الحسن(عليه‌السلام): «شيعتنا الذين يقيمون الصلاة ويؤتون الزکاة ويحجّون البيت‏الحرام ويصومون شهر رمضان ويوالون أهل‏البيت ويتبرّؤون من أعدائهم وساق الحديث إلي أن قال: وإن أحدهم ليشفع في مثل ربيعة ومضر، فيشفّعه الله فيهم لکرامته علي الله‏عزّوجلّ»[148].

ـ عن جعفربن محمّد عن أبيه(عليهما‌السلام) قال: «نزلت هذه الاية فينا وفي شيعتنا، قوله تعالي: (فما لنا من شافعين  ولاصديق حميم) وذلک أنّ الله تعالي يفضّلنا ويفضّل شيعتنا حتّي إنّا لنشفع و يشفعون فإذا رأي ذلک من ليس منهم قالوا: (فما لنا من شافعين  ولاصديق حميم). [149]

ـ عن الباقر(عليه‌السلام): «لاتسألوهم فتکلّفونا قضاء حوائجهم يوم القيامة»[150].

ـ عن الباقر(عليه‌السلام): «لاتسألوهم الحوائج فتکونوا لهم الوسيلة إلي رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم في القيامة»[151].

ـ عن الصادق(عليه‌السلام): «شيعتنا من نور الله خلقوا وإليه يعودون، والله إنّکم لملحقون بنا يوم القيامة وإنّا لنشفع فنشفّع ووالله إنّکم لتشفعون فتشفّعون وما من رجل منکم إلاّ وسترفع له نار عن شماله وجنّة عن يمينه فيدخل أحبّاءه الجنّة وأعداءه النّار»[152].

ـ عن العسکري(عليه‌السلام): «قال رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم: أحبّوا موالينا مع حبّکم لالنا، هذا زيدبن حارثة وابنه أُسامةبن زيد من خواصّ موالينا فأحبّوهما، فوالذي بعث محمّداً بالحق نبياً ينفعکم حبّهما، قالوا: وکيف ينفعنا حبّهما؟ قال: إنّهما يأتيان يوم القيامة علياً(صلوات‏الله‏عليه) بخلق کثير أکثر من ربيعة ومضر بعدد کلّ واحد منهم فيقولان: يا أخا رسول‏الله‏هؤلاء أحبّونا بحبّ محمّد رسول الله وبحبّک فيکتب عليّ(عليه‌السلام): جوزوا علي الصراط سالمين… »[153].

ـ عن رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم: لاتستخفّوا بشيعة عليّ فإنّ الرجل منهم ليشفع لعدد ربيعة ومضر»[154].

ـ عن علي(عليه‌السلام) قال: «…ويشفع کل رجل من شيعتي ومن تولاّني ونصرني وحارب من حاربني بفعل أو قول في سبعين‏ألفاً من جيرانه وأقربائه… »[155].

ـ عن العسکري(عليه‌السلام): «قوله تعالي: (ولکن البرّ من امن بالله واليوم الاخر) قال: آمن باليوم الاخر يوم القيامة الّتي أفضل من يوافيها محمّد سيّدالنّبيّين وبعده عليّ أخوه وصفيّه سيّدالوصيين و التي لايحضرها من شيعة محمّد أحد

إلاّ أضاءت فيها أنواره فسار فيها إلي جنّات النعيم هو وإخوانه وأزواجه وذرّيّاته والمحسنون إليه والدّافعون في الدنيا عنه… »[156].

ـ عن الصادق(عليه‌السلام): «… فأمّا في يوم القيامة فإنّا وأهلنا نجزي عن شيعتنا کلّ جزاء ليکوننّ علي الأعراف بين الجنّة محمّد وعليّ وفاطمة والحسن والحسين(عليهم‌السلام) والطّيّبون من آلهم، فنري بعض شيعتنا في تلک العرصات فمن کان منهم مقصّراً في بعض شدائدها فنبعث عليهم خيار شيعتنا کسلمان والمقداد وأبي‏ذرّ وعمّار ونظرائهم في العصر الذي يليهم وفي کل عصر إلي يوم القيامة، فينقضّون عليهم کالبزاة والصقور… »[157].

ـ عن أميرالمؤمنين(عليه‌السلام): «…حتي أنّ الواحد ليجي‏ء إلي مؤمن من الشيعة فيقول: اشفع لي. فيقول: وأيّ حقّ لک عليّ؟ فيقول: سقيتک يوماً ماءاً. فيذکر ذلک فيشفع له فيشفّع فيه ويجيئه آخر فيقول: إنّ لي عليک حقّاً فاشفع لي، فيقول: وما حقّک عليّ؟ فيقول: استظلت بظلّ جداري ساعة في يوم حارّ فيشفع له فيشفّع فيه، ولايزال يشفع حتّي يشفع في جيرانه وخلطائه ومعارفه، فإنّ المؤمن أکرم علي الله ممّا تظنّون»[158].

ـ عن أبي‏عبدالله(عليه‌السلام): «…ثلاث من کنّ فيه استکمل خصال الإيمان، من صبر علي الظلم وکظم غيظه واحتسب وعفا وغفر، کان ممّن يدخله الله عزّوجلّ الجنّة بغير حساب ويشفّعه في مثل ربيعة ومُضَر»[159]

اشاره الف: حقيقت ايمان که همان معرفت صحيح ثقلين از يک سو و اعتصام عملي به اين وزنه وزين از سوي ديگر است، مقام شفاعت را به همراه دارد.

ب: مؤمن واقعي کسي است که امان دادن او مورد تنفيذ خداست؛ يعني هرکه را مؤمن راستين امان دهد خداي سبحان آن را امضا مي‏فرمايد.

ج: تأمين مؤمن واقعي در معاد به صورت شفاعت ظهور مي‏کند.

د: چون سرمايه اصيل مؤمن واقعي همان قرآن و عترت است، بنابراين شفاعتي که بهره اوست ظهور شافع بودن حقيقت قرآن و مقام ولايت است که به وسيله مؤمن راستين اظهار شده است؛ يعني با ارجاع حيثيت تعليلي به حيثيت تقييدي، بازگشت چنين شفاعتي در حقيقت به شفاعت قرآن و ولايت است.

ه: جريان مشکّک بودن مقام شفاعت دو مطلب را در اين‏جا حل مي‏کند: يکي نيل مؤمن به مقام شافع شدن و ديگري تفاوت مؤمنان از لحاظ قلمرو شفاعت.

س: آخرين شفيع

ـ عن أميرالمؤمنين(عليه‌السلام): «الله رحيم بعباده، ومن رحمته أنّه خلق مائة رحمة جعل منها رحمة واحدة في الخلق کلّهم، فبها يتراحم النّاس، وترحم الوالدة ولدها، وتحنّن الاُمّهات من الحيوانات علي أولادها، فإذا کان يوم القيامة أضاف هذه الرحمة الواحدة إلي تسع‏وتسعين رحمة فيرحم بها أُمّة محمّد ثمّ يشفعهم فيمن يحبّون له الشفاعة من أهل الملّة… »[160]

ـ عن حمران قال: سمعت أباجعفر(عليه‌السلام) يقول: «إنّ الکفّار والمشرکين يرون أهل التوحيد في النّار فيقولون: ما نري توحيدکم أغني عنکم شيئاً وما أنتم ونحن إلاّ سواء، قال: فيأنف لهم الربّ‏عزّوجلّ فيقول للملائکة: اشفعوا فيشفعون لمن شاء الله ويقول للمؤمنين مثل ذلک حتي إذا لم يبق أحد تبلغه الشفاعة، قال تبارک وتعالي: أنا أرحم الراحمين اخرجوا برحمتي فيخرجون کما يخرج الفراش، قال: ثمّ قال أبوجعفر(عليه‌السلام): ثمّ مدّت العمد وأعمدت عليهم وکان والله الخلود»[161].

ـ عن رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم: «إذا کان يوم القيامة تجلّي الله‏عزّوجلّ لعبده المؤمن فيوقفه علي ذنوبه ذنباً ذنباً، ثمّ يغفر الله له لايطلع الله علي ذلک ملکاً مقرّباً ولانبيّاً مرسلاً ويستر عليه ما يکره أن يقف عليه أحد، ثمّ يقول لسيّئاته: کوني حسنات»[162].

ـ عن رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم: «يؤتي بالرجل يوم القيامة فيقال: أعرضوا عليه صغار ذنوبه ونحّوا عنه کبارها فيقال: عملت يوم کذا وکذا وکذا وهو مقرّ لاينکر وهو مشفق من الکبار فيقال: أعطوه مکان کلّ سيّئة حسنة فيقول: إنّ لي ذنوباً ما أراها هيهنا، قال: ولقد رأيت رسول الله ضحک حتّي بدت نواجذه»[163].

ـ عن الصادق(عليه‌السلام): «إذا کان يوم القيامة نشر الله تبارک وتعالي رحمته حتي يطمع ابليس في رحمته»[164].

اشاره الف: گرچه شفاعت براي بسياري از اشخاص، مانند انبيا، اوليا و شهدا و نيز براي بسياري از حقايق، نظير قرآن، مسجد، حرم و… ثابت شده ولي همه آنها مظهر شفاعت الهي است که طبق جمله (للّه الشّفاعة جميعاً) اصل شفاعت به طور کلي و فراگير در اختيار خداست. بنابراين، همان‏طور که خداوند آخرين شفيع است، اولين شفيع نيز خواهد بود.

ب: احاديث مزبور مضامين متنوعي دارد که بعضي از آنها ناظر به اصل شفاعت، برخي راجع به گستره شفاعت و مقداري ناظر به نحوه شفاعت و… است.


[1] . روش شناسی تفسیر «تسنیم»، پژوهشهای قرآنی، ش36

[2] . تفسیر تسنیم، ج4، ص262

[3] . بحار، ج58، ص154.

[4] . سوره فاطر، آيه 9.

[5] . سوره روم، آيه 48.

[6] . سوره کهف، آيه 49.

[7] . ر.ک بحار، ج8، ص361.

[8] . سوره نحل، آيه 90.

[9] . سوره بقره، آيه 194.

[10] .  سوره نحل،آيه 126. اين آيه مربوط به گذشت مسلمانان از يکديگر است وگرنه نسبت به منافقان و مشرکان بايد (أشدّاء علي الکفّار) (سوره فتح، آيه 29) بود؛ زيرا عفو در مورد ضرورت انتقام، مصداق احسان نيست؛ چنان‏که اميرالمؤمنين علي بن ابي‏طالب(عليه‌السلام) فرمود: «رُدّوا الحجر حيث جاء فإنّ الشرّ لا يدفعه إلاّ الشرّ»(نهج البلاغه، حکمت 314).

[11] .  سوره فاطر، آيه 43.

[12] .  سوره سجده، آيه 22

[13] . سوره نساء، آيات 48 و 116.

[14] . سوره شوري، آيه 40.

[15] . سوره مائده، آيه 15؛ سوره شوري، آيه 30.

[16] . سوره شوري، آيه 25.

[17] .  سوره نساء، آيه 85.

[18] . المنار، ج1، ص307.

[19] . سوره الرّحمن، آيه 29.

[20] . سوره ذاريات، آيه 56.

[21] .  سوره انفال، آيه 42.

[22] . معاني‏الأخبار [2] ـ بحار، ج94، ص337.

[23] . ار، ص112؛ بحار، ج68، ص176.

[24] . بحار، ج94، ص337

[25] . سوره اعراف، آيه 99.

[26] . سوره يوسف، آيه 87.

[27] .  سوره زمر، آيه 9.

[28] .  سوره نساء، آيه 48.

[29] .  الميزان، ج1، ص166.

[30] . سوره روم، آيه 10.

[31] . سوره حديد، آيه 16.

[32] . بحار، ج8، ص58.

[33] . سوره نساء، آيه 48.

[34] .  المنار، ج1، ص307.

[35] . تفسير تبيان، ج 1، ص 215.

[36] . تفسير تبيان، ج 1، ص 210 ـ 217.

[37] . سوره ق، آيه 35.

[38] .  سوره جاثيه، آيه 23.

[39] .  مفاتيح‏الجنان، دعاي ابوحمزه ثمالي.

[40] .بحار، ج 8، ص 34.

[41] . همان، ص 37.

[42] .  همان، ص40 ـ 41.

[43] . الکاشف، ج1، ص97.

[44] . بحار، ج8، ص38.

[45] . کافي، ج8، ص11.

[46] . سوره انبياء، آيه 28.

[47] . سوره غافر، آيه 18.

[48] . بحار، ج8، ص351.

[49] همان، ص34.

[50] . همان، ص36.

[51] .  همان، ص37.

[52] . خصلات شرّ.

[53] . بحار، ج8، ص40.

[54] . بحار، ج8، ص40.

[55] . همان، ص58.

[56] . همان، ص59.

[57] . بحار، ج8، ص41.

[58] .  همان، ح35.

[59] . عيون اخبارالرضا(عليه‌السلام)

[60] . بحار، ج6، ص19.

[61] . همان، ج8، ص35.

[62] . سوره اسراء، آيه 79، بحار، ج8، ص45، ح46 و ص48، ح48 و ص48، ح52، با برخي اضافات.

[63] . همان، ص36 و ص47.

[64] . همان، ص37.

[65] .  بحار، ج8، ص39.

[66] . همان، ص42.

[67] . همان، ص48، ح50.

[68] . همان، ح51.

[69] .  همان، ص49.

[70] . سوره زمر، آيه 53.

[71] .  سوره ضحي، آيه 5.

[72] . بحار، ج8، ص57.

[73] . همان، ص47.

[74] .  همان، ص34.

[75] . مفاتيح‏الجنان، دعاي کميل.

[76] .  سوره انبياء، آيه 107.

[77] . سوره توبه، آيه 128.

[78] . الميزان، ج20، ص310.

[79] . بحار، ج8، ص39.

[80] .  بحار، ج8، ص122.

[81] .  همان، ص55.

[82] . بحار، ج8، ص59.

[83] . سوره جاثيه، آيه 28.

[84] . بحار، ج8، ص43.

[85] . سوره شعراء، آيات100 ـ 102؛ بحار، ج8،ص37؛ نيز ر.ک ص43.

[86] . همان، ص40؛ نيز ر.ک ص50 و 57.

[87] . سوره نبأ، آيه 38.

[88] .  بحار، ج8، ص41، ح28؛ نيز ر.ک ح29.

[89] .سوره بقره، آيه 255.

[90] .   سوره شعراء، آيات 100 ـ 101.

[91] . سوره شعراء، آيات 100 ـ 101.

[92] . بحار، ج8، ص42.

[93] . بحار، ج8، ص43.

[94] . سوره يونس، آيه 2.

[95] .  سوره زمر، آيه 33.

[96] . سوره حديد، آيه 19.

[97] . بحار، ج8، ص43.

[98] .  بحار، ج8، ص44.

[99] .سوره غاشيه، آيات 25 ـ 26، بحار، ج8، ص50.

[100] . سوره غاشيه، آيه 25.

[101] . حار، ج8، ص50، ح55؛ نيز ر.ک ح56.

[102] . سوره انبياء، آيه 27.

[103] . بحار، ج8، ص50.

[104] . بحار، ج8، ص58.

[105] . همان، ص51 ـ 52.

[106] . همان، ص53 ـ 54.

[107] . بحار، ج8، ص40.

[108] . بحار، ج8، ص58.

[109] .  همان، ص34.

[110] . همان، ص58.

[111] . سوره انبياء، آيه 27.

[112] . بحار، ج8، ص43.

[113] . سوره دخان، آيه 56.

[114] . سوره عنکبوت، آيه 45.

[115] . اصول کافي، ج2، ص597، ح1.

[116] .  وسائل، ج6، ص166، ابواب قراءة القرآن، باب1، ح3؛ نيز ر.ک ح2.

[117] . همان، ح5.

[118] . همان، ح13.

[119] .  همان، ح14.

[120] .  وسائل، ج6، ص169، ابواب قراءة القرآن، باب 2، ح1.

[121] . همان، باب 3، ح 3.

[122] . همان، باب 6، ح 1.

[123]. وسائل، ج6، ص179، ابواب قراءة القرآن، باب 7، ح1. .

[124] .  همان، ص183، باب 8، ح 5.

[125] .  همان، ح 8.

[126] . وسائل، ج6، ص188، ابواب قراءة القرآن، باب 11، ح 6.

[127] . همان، ص190، ح 10.

[128] . همان، ص193، باب 12، ح1؛ نيز ر.ک ح2، 3، 4 و 5.

[129] . وسائل، ج6، ص218، ابواب قراءة القرآن، باب28، ح1.

[130] .  بحار، ج8، ص34.

[131] . سوره بقره، آيه 154.

[132] . سوره اعراف، آيه 8.

[133] .  وسائل، ج6، ص169، ابواب قراءة القرآن، باب 1، ح14.

[134] . وسائل، ج 6، ص183، ابواب قراءة القرآن، باب8، ح5.

[135] .  بحار، ج8، ص52.

[136] . بحار، ج8، ص36.

[137] .  همان، ص58.

[138] .  بحار، ج8، ص41، ح26.

[139] . همان، ح27.

[140].بحار، ج8، ص42، ح35.

[141].  همان، ح36.

[142]   همان، ص48.

[143] سوره شعراء، آيات 100 ـ 101؛ بحار، ج8، ص53.

[144]  بحار، ج8، ص58.

[145] . بحار، ج8، ص59.

[146] . همان، ص61، ح86؛ نيز ر.ک ح67.

[147] .  همان، ص59، ح80.

[148] . همان، ص59، ح79.

[149].  سوره شعراء، آيات 100 ـ 101، بحار، ج8، ص56.

[150] . بحار، ج8، ص55.

[151] . بحار، ج8، ص55.

[152] . همان، ص37.

[153] . همان، 57..

[154] . همان، ص56.

[155] .  همان، ص39.

[156] .  سوره بقره، آيه 177، بحار، ج8، ص55.

[157] .  بحار، ج8، ص44، ح45. بخش‏هاي ديگري از اين روايت، ذيل عنوان «همه امامان معصوم(عليهم‌السلام)» در همين بحث روايي نقل شد(ص292).

[158] . همان، ص44، ح44.

[159] .  بحار، ج64، ص364.

[160] . بحار، ج8، ص44. تتمه اين حديث در ص315 گذشت.

[161].. بحار ج8، ص361

[162] .  بحار، ج7، ص287.

[163] . همان، ص286.

[164] .  همان، ص287.

منبع: پایگاه پژوهشی تخصصی وهابیت شناسی

درباره نویسنده

الّلهُمَّ صَلِّ عَلی عَلِیِّ بْنِ مُوسَی الرِّضَا الْمُرْتَضَی الْاِمامِ التَّقِیِّ النَّقِیِّ وَ حُجَّتِکَ عَلی مَنْ فَوْقَ الْاَرْضِ وَ مَنْ تَحْتَ الثَّری ، اَلصِّدّیقِ الشّهیدِ صَلاةً کَثیرَةً تامَّةً زاکِیَةً مُتَواصِلَةً مُتَواتره مترادفه کاَفضَل ما صلّیتَ عَلی اَحَدٍ مِن اولیائک.

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.