شهید مهدی سیاحی
یادواره شهدای مسجد و مراسم شهادت امام موسی بن جعفر علیه السلام

بسم رب الشهدا والصدیقین
اَلسَّلامُ عَلي رَسوُلِ اللّهِ اَلسَّلامُ عَلي نَبِي اللّهِ اَلسَّلامُ عَلي مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِاللّهِ؛ اَلسَّلامُ عَلي اَهْلِ بَيْتِهِ الطّاهِرين اَلسَّلامُ عَلَيْكُمْ اَيُّهَا الشُّهَدآءُ الْمُؤْمِنُونَ؛ اَلسَّلامُ عَلَيْكُمْ يا اَهْلَ بَيْتِ الاْيمانِ وَ التَّوْحيدِ اَلسَّلامُ عَلَيْكُمْ يا اَنْصارَ دينِ اللّهِ وَ اَنْصارَ رَسُولِهِ عَلَيْهِ وَ الِهِ السَّلامُ سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَي الدّارِ اَشْهَدُ اَنَّ اللّهَ اخْتارَكُمْ لِدينِهِ وَ اصْطَفاكُمْ لِرَسُولِهِ؛ وَاَشْهَدُ اَنَّكُمْ قَدْ جاهَدْتُمْ فِي اللّهِ حَقَّ جِهادِهِ وَ ذَبَبْتُمْ عَنْ دينِ اللّهِ وَ عَنْ نَبِيِّهِ؛ وَ جُدْتُمْ بِاَنْفُسِكُمْ دُونَهُ وَاَشْهَدُ اَنَّكُم قُتِلْتُمْ عَلي مِنْهاجِ رَسُولِ اللّهِ؛ فَجَزاكُمُ اللّهُ عَنْ نَبِيِّهِ وَعَنِ الاِْسْلامِ وَ اَهْلِهِ اَفْضَلَ الْجَزآءِ وَ عَرَّفَنا وُجُوهَكُمْ في مَحَلِّ رِضْوانِهِ وَ مَوْضِعِ اِكْرامِهِ مَعَ النَّبِيّينَ وَ الصِّدّيقينَ وَ الشُّهَدآءِ وَ الصّالِحينَ وَ حَسُنَ اُولَّئِكَ رَفيقاً اَشْهَدُ اَنَّكُمْ حِزْبُ اللّهِ وَاَنَّ مَنْ حارَبَكُمْ فَقَدْ حارَبَ اللّهَ وَ اَنَّكُمْ لَمِنَ الْمُقَرَّبينَ الْفائِزينَ الَّذينَ هُمْ اَحْيآءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ فَعَلي مَنْ قَتَلَكُمْ لَعْنَةُ اللّهِ وَ الْمَلاَّئِكَةِ و َالنّاسِ اَجْمَعينَ اَتَيْتُكُمْ يا اَهْلَ التَّوْحيدِ زائِراً وَبِحَقِّكُمْ عارِفاً وِبِزِيارَتِكُمْ اِلَي اللّهِ مُتَقَرِّباً وَ بِما سَبَقَ مِنْ شَريفِ الاْعْمالِ وَ مَرْضِي الاْفْعالِ عالِماً فَعَلَيْكُمْ سَلامُ اللّهِ وَ رَحْمَتُهُ وَ بَرَكاتُهُ وَ عَلي مَنْ قَتَلَكُمْ لَعْنَةُ اللّهِ وَ غَضَبُهُ وَ سَخَطُهُ اَللّهُمَّ انْفَعْني بِزِيارَتِهِمْ وَ ثَبِّتْني عَلي قَصْدِهِمْ وَ تَوَفَّني عَلي ما تَوَفَّيْتَهُمْ عَلَيْهِ وَ اجْمَعْ بَيْني وَ بَيْنَهُم في مُسْتَقَرِّ دارِ رَحْمَتِكَ اَشْهَدُ اَنَّكُمْ لَنا فَرَطٌ وَ نَحْنُ بِكُمْ لاحِقُونَ
خصوصیات اخلاقی شهید :
او فردی بود که عقیده داشت نماز اول وقت از مهمترین کارهای انسان است .
با آنکه در آن زمان نوجوانی بیش نبود ولی تا دیر وقت با دوستانش در مسجد به کارهای فرهنگی مشغول بود که این باعث نگرانی خانواده میشد . ومادرش مدام به او سر می زد .گاهی برایش غذا نیز می برد تا گرسنه نماند در چنین محیطی این کودک دوران زندگی خود را ادامه می داد.
او فردی متین ومتواضع بود به پدر ومادرش بی نهایت احترتم می گذاشت این شهید سعید علاقه عجیبی به شوخی با مادرش داشت وفردی شوخ طبع بود وبه نوعی محبت همه به خود جلب کرده بود . همیشه به خانواده شهداء سر کشی می کرد واگر کار یا مشکلی داشتند برای آنها انجام می داد ومی گفت باید از این خانواده ها دلجوئی کرد همانگونه که در آخرین وصیت نامه خود نوشته بود که این کار را بعد از من انجام دهید وهرگز از خانواده شهداء غافل نگردید.
دورانی را که جهت دیدن خانواده می آمد در خانه ی نمی نشست وبه گشتهای شبانه وانجام کارهای دیگری می پرداخت فردی مسئولیت پذیر بود که مسئولیت محول شده را همیشه به نحو احسن انجام می داد وهمیشه می کوشید دیگران را راضی وخشنود بدارد زیرا می گفت : هداوند فرموده برادران وخواهران خود را خشنود کنید تا از شما خشنود گردم .
سابقه وسال آمدن مسجد :
همزمان با انتقال منزل مسکونی خود یه کمپلو در سال 63 ثابت مسجد موسی بن جعفر (ع) گردید . ورود به این مسجد باعث دوستی او با افراد مذهبی از قبیل مرتضی آْقاخانی ریال سعید مالکی گردید. که این دوستی همچنان تا زمان زندگی این شهید ادامه داشت .
سابقه وسال رفتن به جبهه :
با اینکه به سن قانونی نرسیده بود با دستکاری کردن کپی شناسنامه تاریخ تولد خود را از سال 48 به 46 تغییر داد وتوانست نخستین بار در سال 63 به جبهه برود شهید مهدی سیاحی در عملیاتهای بدر وکربلای 4 شرکت داشتند.
نحوه شهادت وعملیاتی که در آن به شهادت رسید :
در دی ماه سال 65 در عملیات کربلای 4 در منطقه جزیره سهیل شرکت نمود وبعد از باز گشت همسنگرانش او هرگز دیگر به کانون خانواده باز نگشت .نامش برای 10 سال در لیست افراد مفقود الاثر جای گرفت ودر اصل این راهی بود که برگزیده بود . تا اینکه بعد از گذشت 10 سال در 16 یهمن سال 1375 پیکر پاکش را به وطن باز گرداندند که این خود بی نهایت باعث تاثر مادرش گشت . او همزمان با اذان صبح یک روز پائیزی به دنیا آمد وهمزمان با اذان ظهر یکروز از فصل زمستان وجایگاه ابدی خود سپرده شد .
شهید از نگاه دوستان :
شهید مهدی سیاحی از مصادیق« رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه» بود در عنفوان جوانی جان شیرین را در طبق اخلاص گذاشته تقدیم دوست کرد . آری تربیت یافتگان مکتب اسلام و ارادتمندان به امام خمینی که در مسجد تربیت یافته اند چینن هستند . شهید آن اندازه به جبهه علاقه داشت که گویی بعد از شهادت نیز حاضر به ترک جبهه نیست وسالیانی جنازه مطهرش در جبهه باقی ماند سپس به اهواز منتقل وبا تشییعی مفصل همراه با جنازه پاک و مطهر شهداء دیگر تحویل ملائکة ا… گردید . موجب سر افرازی خود وخانواده ی مکرمش گردید. سید محمود شفیعی
در سال 64 بود که ایشان (شهید مهدی سیاحی ) بهمراه شهید مهران خواجوی جهت آمادگی جسمانی بیشتر در رشته رزم آوران اسلامی ثبت نام وتمرینهای سخت این رشته را با تحمل یکی پس از دیگری پشت سر گذارده وبا توجه به اینکه بنده هم در این رشته فعالیتی داشتم جمع ما یک جمع سه نفری شد که درشهر ورد جبهه به تمرینات ورزشی ادامه می دادیم .
«همرزم شهید سید محسن فلاحی مقدم »
در مورد اطاعت از ولایت فقیه ورهبری ونیروهای خوب بسیجی خصوصاً شهید مهدی سیهحی می توان به این نکته که در وصیت نامه شهید آمده است اشاره کرد که می گوید : دوست دارم مفقودالااثر شوم تا اگر از من پرسیدند چه کرده ای آیا به حرف رهبر خود ندای یاری دادی یا نه بگویم آری حتی جسد من از خاک میهن دفاع کرد پس اینگونه بایداز ولایت فقیه پیروی کرد.
مهدی سیاحی در عملیات کربلای 4 به شهادت رسید . من خاطره ای از آن لحظه دارم بعد از عملیات از تلویزیون عراق تصویر اسراء را دیدیم که یکی از آنها شباهت زیادی به مهدی داشت این خبر را به آقای سعید مالکی رساندم وایشان فوراً به آبادان رفتند ومتوجه شدند که مهدی وچندین تن از بچه های مسجد برنگشته اند . در این چند سال من با آرزوی اینکه این تصویر درست با شد انتظار دیدن برادر عزیزم مهدی سیاحی را داشتم ولی تقدیر چیز دیگری را خواسته بود وآروزی سیاحی بالاتر از دنیوی ما بود که همانا رسیدن به خدا وسید الشهداء بود .
امیدواریم که در همه حال از خط شهداء که همان راه وروش 14 معصوم است پیروی کنیم وهیچ گاه آنان را فراموش نکنیم وسلام .
«همزرم شهید منصور بشریان »
خدایا توشاهد باش که بسوز دل می نویسم
چون قلم اندر نوشتن می شتافت چون به عشق آمدقلم بر خود شکافت
مولوی
از من خواسته شد در باره ی شاگردی از شاگردان عاشورا صحبت کنم چگونه ممکن است که من بی مقدار از او خدا را با خون خود معامله کرد کلامی بگویم مع الوصف می نویسم و می گویم سلام بر مهدی عزیز ، سلام بر تو شاگرد بزرگ عاشورایی ، سلام بر بند بند وجودت که ندای یا حسین از آن
به گوش می رسید . سلام بر آن زمان وبر آن وقت که بر خاکهای گرم افتادی ، سلام بر آن جایی که وجود تو را در خود جای داد، سلام بر آن خاکی که اول بار بوی عطر آگین تو به مشامش رسید وسلام بر روح خدا خمینی کبیر .
مهدی عزیز ، یکی از سر بازان خیل امام عصر بود . می گفت : خدایا چه افتخاری نصیبم کردی که در این سر باز امام زمان هستم وآیا بالاتر از این همه هم چیزی هست .
براستی مهدی ، الگو بود برای دوستان وسایر همزمان ، اخلاق نیکوی او زبانزد دوستان بود . هر نوع الگویی را در خود جای می داد . اخلاق پسندیده ، اعتقادات زیبا وآداب ومعاشرت نیکوی او و…..
خدایا از کجا شروع کنم از کسی که هم نشینی او برایم سرور آور بود . خدایا چه بگویم خدایا چه می توانم بگویم قلم در دستم نمی گردد. ای قلم بنویس ، ای قلم تو را به آزادیت قسم می دهم بنویس .دلم می گوید : چه چیز زیباتر وبیاد ماندنی تر ازهم نشینی با مهدی بود ؟
چه روز زیبا وچه محل مقدسی بود آن مکان که با مهدی نوجوان آشنا شدم آشنایی بنده با آن بزرگوار از زمانی آغاز شد که ایشان در فعالیتهای تبلیغاتی وگروهی پایگاه جعفر طیار (ع)حضور داشته وبا خلوص نیت کارها را انجام می داد وهرگز پیش نیامد بابت کاری که انجام می دهد انتظاری هر چند بجا داشته باشد .
چهره ی متبسم وخلق وخوی مهدی در بدترین ودشوارترین شرایط ، اجازه ی خستگی را به او نمی داد ، لبخندی معصومانه داشت وخستگی را از تن هر کس بیرون می کرد . غیرت حسین گونه اش باعث می شد اموراتی که دیگران از انجام آن درمانده بودند ایشان تقبل کند همیشه پیشقدم در هر کاری بود . در تمام سنگرها حضور داشت سنگر کار ، عمل، عبادت ،و تحصیل او حتی کارهای یومیه ومعمولی خود را در مسجد انجام می داد به طوری که هر کس که او را نمی شناخت فکر می کرد که آیا او خادم مسجد است ، که همیشه در آنجا حضور دارد ؟ نماز جماعت جزئی از وجود او شده بود . در شرایط سخت خیلی مودبانه وبا وقار با دوستان خود به مزاج می پرداخت .
سن وقد وفامت او کجا واعمال بزرگمنشانه او کجا همه به تعجب می ماندند که این سن با آن اعمال چگونه متناسب شده . او فرد بزرگی بود از دیار عاشفان ، از دیار نور از پاکان ونیکان روزگار بود . خدایا تو چگونه ای که عشق خود را در سر نوجوانی چون مهدی می گذاری .او را بدنبال خودت کشاندی ، وکاری کردی که بند بند وجود او خواهان تو باشد .
نیمه های شب در صحن ویا پشت پرده ها کسی جز او نبود که سر بر سجده جانان گذارد وخدا خدا کند . با نماز شب دل شب را به سپیده ی صبح پیوند ومی زد ناله ها واشکاههای شبانه مهدی ، هنوز در صحن وسرای مبارک مسجد موسی بن جعفر (ع) شنیده می شود مهدی در آن شبهای قشنگ قصه ی هجران خود را با کلامی الهی می گفت و قصه ی دوری از او که زیباترین زیبائی های عالم است ، قصه ی وصل ، قصه ی جدایی ، قصه ی پرواز در آسمانها، قصه ی ملکوتی شدن ، وقصه ی پیوستن به آن یار مهدی دلش رفته بود .
خدا می داند به کجا هر چه بود وهر کجا بود سوداگری آموخته بود . صدای او دیگر برای دیار ما غریب بود دیگر صدای او بر کسی وحتی خودش آشنا نبود و صدای مهدی را فقط خدای مهدی می فهمید ، می دانست ، گوش می کرد و ای کاش هنگام وصال ، او را می دیدم . ملاقات مهدی با خدایش چقدر دیدنی است . آن عشق آسمانی آخر پای او را به جبهه ها کشاند آخر نداهای شب ونیمه شب مهدی ثمر داد ویارش او را به سمت خود کشاند عجب جای ملاقاتی را خدا با مهدی انتخاب کرده بود جبهه ، جبهه زیباترین محل برای ملاقات بود .
بارها وبارها به جبهه می رفت . یادم است که هر بار امام عزیز و بزگوار (ره) سخنرانی می کرد او فوراً سر از از جبهه در می آورد . خدایا برای مهدی ، ولایت چه مفهومی داشت ، امامت چه مفهومی و نبوت چه ؟برای او توحید عشق بود برای او نبوت و امامت عشق بود . مهدی دیگر ، خدایی شده بود .
در عملیات کربلای 4 بمدت چند روز با ایشان در هتل آبادان که در آن زمان محل استقرار نیروهای اعزامی بود بسر بردیم از طرف معشوق به او قول وصال داده شده بود ، از این رو هر چه به روز عملیات نزدیکتر می شدیم حالات
اوبیشتر و بیشتر روحانی و معنوی می شد شب آخر که موسم وصال رسید همه ی ما را وداع گفت و اشک می ریخت . اشکی بود ناباورانه باور نمی کرد که روزی رزرگار ی از طرف معشوق قاصدی آمده باشد و او را به میهمانی جانان دعوت کرده باشد .
همه ی ما تن مهدی را در آغوش گرفتیم همه تن او را لمس کردیم ، دیگر آن وجود خدایی شده بود و آماده یرفتن دقیقاً حس قریبی داشتم که او می رود . می دانستم آخرین دیدارها است لذا او را خوب در بغل گرفتم ، بوئیدم بوسیدم ، چشمان او گریان بود و در اشکهای رلال او تصویر کو چ کردن وملاقات با یار دیده می شد اشکهای زلال وشفاف او به کونه های من می خورد . من لذت می بردم که گونه های آن حسینی منش را احساس می کنم . حلالیت طلبید واین حلالیت آخرین او بود . جای سعادت بود که من وایشان در کنار همدیگر بودیم صبح زود که زمان شروع عملیات بود ودوش به دوش یکدیگر می کردیم ودر تمام طول عملیات قسمتی از وجودم متوجه جنگ وجهاد بود وقسمت دیگر آن متوجه مهدی وچقدر زیبا که مهدی در تمام طول عملیات وجودش متوجه جای دگر بود . هر دم چشمانم را با دیدن چهره ی او منور می کردم در فکر فرو می رفت . گویی می دانست که زمان ، زمان رفتن است او می دانست که عنقریب باید امیر مؤمنان وسید الشهداء را ببیند . او می دانست که دیده اش به چهره ی آقا امام زمان خواهد خورد او می دانست که کسی هست سرش را در دامن بگیرد و او را به دیدار باریتعالی ببرد.
عملیلات به جاهای بحرانی خود رسیده بود دستور عقب نشینی صادر شد ومادر منطقه ای محاصره شدیم و برای خلاصی از این محاصره می بایست قسمتی از مسیری طولانی را می دویدیم .بعد از این مسیر می توانسیتم به خاکریزی برسیم که درپشت خاک ریز و رود خانه ای بود . در حین اینکه مشغول دفاع شلیک می کردیم واجازه نمی دادیم که محاصره را تنگتر کنند در همین اثناء بود که تیری به بازوی مهدی اصابت کرد . خدایا چه روحیه ای داشت این فرد خدایا چقدر صابر بود . چقدر آرامش داشت با اینکه بازوی او مورد اصابت گلوله قرار گرفته بود اما خم به ابروی نمی آورد تا مبادا خدا احساس کند او آماده رفتن نیست چه اینکه بند بند سلولهای قلبش منتظر وصال بود. حتی به او گفتم که دستت تیر خورده او به من جواب داد اشکال ندارد واین عین کلام او بود که باعث تعجب وحیرت من شد .
قطرات خون مبارک او بمانند اشکهایش زلال وشفاف بود واز آن لحظه معامله خدا با او شروع شد از آن لحظه شروع به ریختن خون او بر روی زمین ، و او را آماده ملاقات با خدا کرد ودیگر می دانست زمان، زمان بوئیدن گل است مسیری که می بایست طی شد وبه خاکریز می رسیدیم ، مسیری بود که تک نفره باید می رفتیم یعنی جایی برای عبور دو نفر نبود ، بزور اول او را فرستادم قرار ما این بود وقتی که مهدی مسیر را رفت و به خاکریز رسید . بطرف دشمن تیراندازی کند تا بقیه بتوانند عبور کنند در حقیقت منتظر آتش او بودیم . او به پشت خاکریز رسید وبقیه هم به پشتیبانی آتش او مسیر را صحیح وسالم رفتند .
مدام مرا صدا می زد که من می مانم وتا جان دارم مقاومت می کنم تا بیایی ولی بنده با اصرار زیاد از او خواستم که برود زیرا آتش آنقدر بود که نمی شد آن مسیر را طی کرد او چه عشقی به همرزمان خود داشت این خاطره را که درس پایمردی را بمن داد فراموش نخواهم کرد . از آن به بعد بنده اسیر شدم و دیگر نمی دانم در پشت خاکریز چه می گذشت و چگونه او بال و پر خویش را گسترد نمی دانم در پشت خاکریز چه گذشت چه کسی او را به دیار عشق برد ، با چه کسی پیمانه ی عشق را سر کشید و سر مست از کدام پیاله ی عشق شد و سالها از عروج ملکوتی آن مخلص خدا آن شیفته اهل بیت عصمت و طهارت می گذرد سالها است که او مرید حسین بن علی (ع)شده . سالها است که از این جهان دلش فارغ شده سالها است که در کنار معشوقه ی خود زندگی می کند ، روزی می خورد ودلش فارغ از رنج ومحنت روزگار است .
مهدی سر مست از پیاله ی عشق به ملکوت اعلی پیوست و تکه استخوانهای او حاکی از پیکر پاک ومطهرش بود پس از سالها دوری از پدر ومادر برگردانده شده اما آن مهدی که رفت با این مهدی که آمد تفاوت داشت آن مهدی که رفت در آرزوی شهادت بود وعشق مولا در سر داشت واین مهدی که آمد شهید شده و به آرزوه ی دیرینه اش رسیده است .
پیکر پاک شهیدان کربلای ، چهل روز بر زمین گرم نینوا بود وآفتاب سوزان بر جسم مطهرشان می تابید ودر این زمان پیکر شهدائی چون مهدی سالها، گرما و سرما خورده بر بدنشان باران باریده شد ، وخشکی جسم آنها را خشک کرده ولی باور کنید از بدنهای بی جان آنها بهار روئیده سرو وصنوبر روئیده . چه چشمهایی برای باز گشت مهدی نگریست وچه دلهایی که در حسرت دیدار او نشکست .
مطالب گفته شده اندکی از خاطراتم بود که در سالها آنها را در سینه ام نگهداری کرده بودم . نه بیانم خوب است ونه قلمم ونه دیگر خود را لایق صحبت کردن در مورد مهدی ومهدی ها می دانم . هر چه که بود از چشمه سار قلبم نشات گرقته بود . امید که آخر وعاقبت همه ما هم بمانند شهداء باشد ودر آخر به خود افتخار می کنم که یکی از شیفتگان عصمت وطهارت را درک کردم .
زندگی اگر زیباست باید دانست که زیبایی آن فقط با یاد خداست . زندگی زیبا فقط با وجود خدا زیباست واگر اثری از خدا نباشد زندگیها بر فنا هستند وبدانید ای مسلمانان که مهدی و مهدی ها زیبا آمدند ، زیبا زندگی کردند وزیبا رفتند . یادش گرامی وراهش پررهرو باد. همرزم شهید ، حمید شفعتی